ریحانه جووووونریحانه جووووون، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره
رانیا جووونرانیا جووون، تا این لحظه: 1398 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره
محمدحسین جوووونمحمدحسین جوووون، تا این لحظه: 1394 سال و 11 ماه و 3 روز سن داره

ریحانه تمام زندگی من و باباش

تابستان 98

1398/6/26 9:41
نویسنده : مریم محمدی
32 بازدید
اشتراک گذاری

از اول خرداد که مدارس تعطیل شد( هم برای ریحانه و هم برای رانیا ) ، سه تایی خونه موندن و دیگه پیش مادرم نرفتند . روزهای ریحانه با کلاس رفتن های یکی روز درمیان زبان و والیبال گذشت . کلاس زبان روزهای زوج ساعت یک ربع به هشت تا 9 بود و والیبال روزهای فرد از ساعت 4/30 بعدازظهر تا ساعت 6 بود . 

برای رانیا هم مدرسه قرار بود از اول تیر کلاس تقویتی برگزار کنه که معلمشان گفت بعد از ماه رمضان که کشید تا اول مرداد . 

از اول مرداد روزهای زوج ساعت 5 تا 7 غروب با هزینه جلسه ای 30 تومن توسط خانم شاکر دنیوی برگزار شد که فوق العاده بود . اما جلسه دوم سوم حرفی رو به باباش زده بود که زندگی تیره و تار شد ، گفته بود بهتره رو رانیا هزینه نکنید و ببرید مدرسه دولتی و اجازه بدید یک سال هم تو پایه اول بمونه . من با شنیدن این حرف دیگه زندگی نداشتم . افسردگی شدید گرفتم و اصلا تو حال خودم نبودم 

تا اینکه با سرتق ی تمام دوباره کلاساشو ادامه دادم که جلسات 5 ششم معلمشان کاملا ابراز رضایت کرد و هر جلسه که میرفتم دنبالش طوری از وضعیت رانیا راضی بود و طوری تعریف میکرد که بال درمیاوردم . زندگی با دیدن پیشرفت رانیا کاملا متحول شد و خانم شاکر دنیوی ابراز کرد که کاملا ازش راضی هستم و با این شرایط دو سه ماه در طول سال تحصیلی از دیگر بچه ها جلو هست . 

انرژی گرفته بودم و تو زندگی ام هم تاثیر گذاشته بود . بالاخره تمام زحمتام نتیجه داد. حالا امیدوارم در طول تحصیل هم به همین منوال موفق باشه . (خدایا به امید تو) 

هفته های آخر شهریور بود که شروع به خونه تکانی کردم و حال رو رنگ آمیزی کردیم . مبلارو دادیم تعمیر ، فرش و پرده ها رو شستیم که همه اینا رو روحیه ام تاثیر مثبت گذاشته . 

اما از 98/6/23 بابا را تو محل کارش به انبار دیگه ای انتقال دادن که در حال پروژه می باشد . بابا خیلی مقاومت کرد که اینجا نره ولی نشد . 

اینجا که رفته بصورت 12 ساعته است و ساعت 8 شب خونه میاد . تقریبا تمام مسئولیت های زندگی رو دوش خودم افتاده و تا اینجا موفقیت آمیز بوده (هر شب غذام به راه بوده ، با رانیا تمرین کردم و خونه رو هم تمیز نگه داشتم )

محمدحسین هم که پیش آبجی هاش هست و تنها هدف زندگی اش اینه که ریحانه اجازه بده شبکه پویا رو نگاه کنه 

 

 

پسندها (2)

نظرات (0)