ریحانه جووووونریحانه جووووون، تا این لحظه: 19 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره
رانیا جووونرانیا جووون، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
محمدحسین جوووونمحمدحسین جوووون، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 1 روز سن داره

ریحانه تمام زندگی من

من و روزمرگی های 3 تا گلهای زندگیم

تولد 14 سالگی رانیا

تولد رانیا امسال افتاده بود تو بنایی خونمون و ماه رمضان که جشن گرفتن برام واقعا خیلی سخت بود . به ذهنم رسید یه کیک بگیرم ببرم مدرسه و توی کلاس براش جشن بگیرم اما متاسفانه مدیرمدرسه بدلیل ماه رمضان اجازه اینکارو ندادن. با ریحانه مشورت کردم ریحانه گفت ببر پارک بانوان . این موضوع رو که با رانیا درمیون گذاشتم دیگه ول کن ماجرا نشد و خودش سرخود به دونه دونه بچه های کلاسشون پیام داد و از اونا خواست که بیان . مجددا من باهاشون هماهنگ شدم و خوشبختانه مادر بچه ها همه موافقت کردند و من وقتی مطمین شدم همگی شون میان رفتم دنبال کارا . کارامو انجام دادم . روز 6 اسفند رفتیم پارک بانوان اونجام متاسفانه بخاطر ماه رمضان نذاشتن بریم داخل و مجبور شدیم بریم کنار د...
17 فروردين 1405

به وقت بنایی

روز سه شنبه ، چهارشنبه و پنج شنبه(9 ، 10 و 11 دیماه 1404 ) را مرخصی گرفتم که بمونم خونه و موقع کار ، کنار دست دایی جعفر باشم. روز سه شنبه که به تخریب دیوار و در آوردن درب و پنجره و جمع آوری نخاله گذشت. چهارشنبه و پنج شنبه را هم بخاطر برودت هوا و هم بخاطر اعتراضات به گرانی را تعطیل اعلام کردن و من هم خیلی خوش حال شدم . چهارشنبه دایی دیوار و کاشی سرویس بهداشتی را کار کرد و سفال کم آورد . بعدازظهر که رفته بودم دنبال سفال نسیم زنگ زد و گفت که خاله جمعه شب برای جشن اسم گذاری کارن بیایید . هم خوشحال بودم هم ناراحت از اینکه دوست داشتم کارم تموم میشد بعد با خیال راحت میرفتیم . ولی دایی تا پنج شنبه غروب کارها را تموم کرد . ماهم زنگ زدیم به خاله ...
14 دی 1404

پیام تبریک محمدحسین به مناسبت روز مادر

از سرکار رفتم خونه ، در رو که باز کردم محمدحسین با یه برگه پرید جلوم و بوس و بغلم کرد و پیامی را که روی برگه نوشته بود داد دستم ، خیلی زیبا ازم تشکر کرده بود و روز مادر را بهم تبریک گفته بود . این نوشته برام از هر کادویی باارزشمندتر بود . برام خیلی ارزش داشت خیلیییییی 😍😍😍 ...
4 دی 1404