ریحانه جووووونریحانه جووووون، تا این لحظه: 19 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره
رانیا جووونرانیا جووون، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 22 روز سن داره
محمدحسین جوووونمحمدحسین جوووون، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 2 روز سن داره

ریحانه تمام زندگی من

من و روزمرگی های 3 تا گلهای زندگیم

ایام نوروز 95 چطور گذشت ؟

سالی که نکوست از بهارش پیداست . ايام عيد امسال با نامزدی سهراب شروع شد و با نامزدی خدیجه پایان یافت . امیدوارم امسال سال خوب و خوش و مخصوصا سال سلامتی برای خانواده مون باشه . شب 27 اسفند برای نامزدی سهراب دعوت بودیم . مراسم خوبی بود و خیلی خوش گذشت .صبح اش رفتم تنهایی بازار البته ماشین و دوبار زدم به در و دیوار . یکبار سر کوچه مالوندم به تیر برق یکبار هم تو مخابرات به آهنی که رو زمین بود و من ندیدم . ظهرش هم خونه آبا ناهار به اردک (نون قندی )و ماست دعوت بودیم. بعد از اون هم رفتیم سرخاک داداش . خاله رخاب اینا هم اومدن . بعد آمدیم آماده شدیم رفتیم شام نامزدی . مثل همه مراسم ها با شادی و بزن و برقص همراه بود نهایتا هم با کادو جمع کردن(40 ...
14 فروردين 1395

تبریک سال نو

با خوبی ها و بدی ها، هرآنچه که بود؛ برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد، برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد، سالی دیگر گذشت عزیزم امیدوارم همیشه روزهایت بهاری باشد و لبت خندان و هیچ وقت و هیچ وقت اشک تو چشمات نبینم ...
14 فروردين 1395

روز اول مدرسه ها (سوم ابتدایی)

عکس با رانیا تو شلوغی خونه و  گیر و دار اسباب کشی قبل از رفتن به مدرسه عکس با فائزه که زحمت عکسا را بابا کشیده بود . امسال من نتونستم اون جور باید تو را راه بندازم چون حسابی درگیر بودم . ...
16 اسفند 1394

اتفاق هایی که واسه رانیا جونم تا حالا افتاده

اینجا مختصری از شیطنت های رانیا را می نویسم درواقع گوشه ای از شینطنت هاش که منجر به اتفاق های ناگوار شد : * من سر كار بودم و در واقع تو نمازخونه در حال استراحت بودم كه گوشي ام زنگ خورد . جواب دادم . بابا پشت خط بود گفت كه زود مرخصي بگير و بيا خونه رانيا سرش خورده به پله و شكسته . من هم چون زمان استراحت بود به زور برگه مرخصي پيدا كردم و رفتم دكتر (رئيس دانشگاه) رو جلوي سايت آقاي جوادي پيدا كردم و با تصوري كه از آقاي .... رئيس قبلي داشتم كه در هر شرايطي همدردي ميكرد ، قضيه رو به ايشون توضيح دادم انتظار داشتم يكم درك بشم و بهم دلداري بده ولي ايشون خيلي بي تفاوت برگه رو امضا كرد و داد دستم . رفت بابا و ريحانه و رانيا با ماشين اومدن جلوي در سو...
17 مرداد 1394

یه کم از کارای رانیا می نویسم

* یکی اینکه وقتی باباش میخوابه ، میره سراغش و کله شو بغل می کنه و شروع میکنه به ناز و نوازش سر بابایی اش و از این ور و انور صورتش به بوس کردن یا زمانی که باباش بیداره ولی میخواد دراز بکشه ، اجازه این کارو بهش نمیده و ازش میخواد که بشینه (بیش ، بیش یعنی اینکه بشین دراز نکش) * یکی دیگه از کاراش اینه که ، وقتی ریحانه عضله های گردن و کمرش میگیره به باباش میگه مالش بده ، درحین مالش بابا ، بابا میکنه ، رانیا هم بلافاصله روی پای باباش میخوابه و اشاره میکنه گردن اونم مالش بده ، بعد به تبیعت از ریحانه اونم صداشو نازک میکنه و میگه بابا ، بابا
12 مرداد 1394

زیارت شاهزاده عبدالعظیم (ع)

طبق همه تعطیلات که ما تو خونه بند نمی شیم ، باز هم تعطیلات عیدفطر و تصمیم گرفتیم بریم خونه خاله صدیقه ، صبح که از خواب پا شدیم بابا رفت نماز عید فطر و من و تو هم رفتیم حموم ، بعد از اون هم صبحانه خوردیم و آماده شدیم و به اتفاق عزیز و نسیم راه افتادیم به سمت تهران ساعت 12/30 رسیدیم ، دخترای خاله صدیقه هیچ کدومشون نبودن همگی به جز دخترخاله کبری رفته بودن مسافرت . بعد از پذیرایی سفره ناهار و پهن کردن و فقط دخترخاله ناهار دعوت بود . تو هم با پریا و پرنیا گرم گرفتی و حسابی بازی می کردی . بعد از ظهر هم دخترخاله پیشنهاد داد شام مهمون من و بریم شاهزاده عبدالعظیم (ع) . ما هم موافقت خودمون و اعلام کردیم . غروب راه افتادیم رفتیم . ساعت نه و نی...
11 مرداد 1394