ریحانه جووووونریحانه جووووون، تا این لحظه: 19 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره
رانیا جووونرانیا جووون، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
محمدحسین جوووونمحمدحسین جوووون، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 1 روز سن داره

ریحانه تمام زندگی من

من و روزمرگی های 3 تا گلهای زندگیم

لغت نامه رانیا جووووووووووون

تا تاریخ : 94/5/6 بُخ : بخور بُش : بشور بیش : بشین پاش : پاشو شمارش اطرافیان : مامان ، بابا ، آبا ، آجی ، عَمَّ (امیر) ، دا (دایی) ، داداش (علی) ، عزیز داش : (چایی) ان : (انگورو انار) جِش : چشم جیش : جیش اَ ، سَ : الو ، سلام ماش : ماشین اوب : خوب باش : باش اُژ : رژ (که خیلی هم علاقه داری) تاریخ : 94/12/15 ممه حُس : محمدحسین داش : چایی س : سلام مس : مدرسه (در جواب سوال آجی کجا رفته ؟ میگه : مس ) باجی : بازی دایی (بالاخره دایی رو تکمیل کرد) زَزَ: زندایی ظریفه پا لالا : رو پا میخوابم پا درد : پام درد میکنه نس : نسیم تاریخ 95/1/29 : مَمَسی : محمدحسین به تبعیت از د...
7 مرداد 1394

تولد مهدیار جون جیگر خاله

تولد تولد تولدت مبارك مبارك مبارك تولدت مبارك بيا شمعها رو فوت كن كه صد سال زنده باشي بيا شمعها رو فوت كن كه صد سال زنده باشي   اولین تولد مهدیار در تاریخ 94/4/4 بود که متاسفانه ما پیشش نبودیم و مامان اش تنهایی براش جشن گرفته بود . الهی جیگر شو بخولم . البته ما فقط به تبریک و انتقال وجه به مبلغ 30000 تومان بسنده کردیم . خاله جون ببخشید همین قدر در وسعمون بود . ایشاالا سالهای دیگه جبران کنیم و حتی برنامه ریزی کنیم تا روز تولدت هم حضور پیدا کنیم   جیگر خاله تولدت هزاران هزار بار مبارک   ...
6 تير 1394

مسافرت به قزوین

برای تعطیلات مبعث پیامبر اکرم که دو روز جمعه و شنبه تعطیل بود با خودمون دل دل می کردیم که کجا بریم که من به بابا پیشنهاد دادم بریم قزوین خونه زهرا قزوینی همکلاسی دوران دانشجویی ام در اراک و اونم قبول کرد . چند روز قبلش با زهرا هماهنگ کردم (از طریق پیامک) اونم گفت: حتما بیایید و اصرار داشت مامانم را هم ببریم اما مادرم تا روز آخر که راه بیافتیم راضی بود ولی لحظه آخر گفت : نه صبح روز پنج شنبه 94/2/24 من کلاسای دانشگاه ام و رفتم و ساعت 1 اومدم خونه تا ناهار بخوریم و جمع و جور کنیم و راه بیفتیم شد ساعت 4/30 ، نزدیکای ساعت 5/30 به ابتدای قزوین رسیدیم . تلفنی با زهرا در تماس بودم تا آدرس خونه شونو که خیلی هم سرراست بود پیدا کردیم . درست ساعت 6 ر...
7 خرداد 1394

ریحانه جون 8 سالگیت مبارک

عزیز دلم امروز روز تولد توست . تولدت رو بهت تبریک میگم ایشالا 120 ساله بشی عزیز دلم . نحوه جشن تولدت را که 5 روز زودتر گرفتم را شرح می دهم . چون قرار بود این هفته که شنبه اش تعطیله (مبعث حضرت رسول (ص) بریم تهران دیدن خاله ها چون که عید هم ندیدیمشون . بخاطر همین خواستم تولدت را روز پنج شنبه یعنی 94/2/17 بگیرم که دایی صادق شب کار بود . بقیه گفتند خوب جمعه شب بگیر؛ از اونجایی که من روز جمعه ها از ساعت 12 تا 6 بعدازظهر کلاس دارم دیگر این توانایی و درخودم نمی دیدم که بخوام برات تولد بگیرم و به همه گفتم می مونه برای 2 هفته بعد . روز پنج شنبه که خونه دایی جعفر بودیم از خونشون دراومدیم که بیاییم ؛ گوشی مو چک کردم دیدم یکی از همکلاسی هام اس داد...
23 ارديبهشت 1394

سفر به رامسر عروس شهرهای شمال

عزیزم تو تعطیلات دهم تا دوازدهم که همزمان با روز پدر ، معلم و روز کارگر بود تصمیم گرفتیم بریم رامسر . هماهنگی های قبلی را با مجتمع رفاهی دانشگاه آزاد اراک جهت رزرو اسکان انجام داده بودم . روز پنج شنبه صبح راه افتادیم صبحانه را تو لاهیجان بر بام سبز خوردیم . میزان ساعت 12 به محل اسکان مون رسیدیم . محوطه باصفایی داشت ، داخل ساختمان هم یک راهروی بزرگ که در دو طرفه راهرو اتاق های 10 تخت خوابه وجود داشت که به ما یک اتاق در انتهای سالن دادند که به آشپزخانه و سرویس بهداشتی دور بود . ناهار و ردیف کردیم قرمه سبزی خونه پخته بودم که برنج دم گذاشتیم و خوردیم و نماز خوندیم و خوابیدیم تا ساعت 4 تا چهار و نیم آماده شدیم زدیم بیرون . تمام جاذبه های گردشگ...
15 ارديبهشت 1394