ریحانه جووووونریحانه جووووون، تا این لحظه: 19 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره
رانیا جووونرانیا جووون، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره
محمدحسین جوووونمحمدحسین جوووون، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه سن داره

ریحانه تمام زندگی من

من و روزمرگی های 3 تا گلهای زندگیم

جشن الفبا

دختر گلم امروز میخوام یکی از اتفاق های شیرین زندگیت را بنویسم. در مورد فارغ التحصیلی از کلاس اول و موعد برگزاری جشن الفبا .  قرار بود در روز سه شنبه مورخ 93/2/30 از طرف مدرسه تون براتون جشن الفبا بگیرند ، مکان برگزاری در سالن آمفی تتاتر محل کار بنده و ساعت شروع هم 4/30 دقیقه بعدازظهر و مشترک با جشن فارغ التحصیلی پایه پیش دبستانی ..... از صبح مادرا و خانمتون اومدند و مقدمات جشن و تزئینات لازمه را انجام دادند . من هم ظهر که اومدم دنبالت بردمت خونه بهت سفارش کردم که حتما بخوابی تا برای جشن سرحال بشی. خودمم که از پاس شیر برگشتم و دوباره اومدم سرکار ساعت 3 برگشتم خونه دیدم تو خوابی ، نیم ساعت استراحت کردم و به رانیا شیر دادم و ساعت 4 ب...
8 خرداد 1393

عید 1393

عزیزم به طور خلاصه وار چگونه گذراندن عید سال 93 را توضیح می دم . روز 28/12/93 از خواب پاشدم دیدم که خیلی از کارام مونده و رفتن به سرکار به صرفه نیست . با محل کارم هماهنگ کردم که من اون روزو سرکار نمیام . بعد از اون پاشدم به کارهای خونه و کارهای شخصی خودم که تقریبا تا شب به طول انجامید و تا موقع خوابیدن همه کارها تمام شد و حتی ساک هامون هم آماده فقط صبح پاشیم جمع کنیم تو ماشین و راه بیافتیم به سمت بیجار . برق ها را خاموش کردیم و 5 دقیقه ای بود که خوابیده بودیم یه موقع دیدیم تلفن زنگ زد و تو گوشی را برداشتی ، دایی جعفر بود که شنیدم گفت مامانت خوابیده و تو هم گفتی : نه و گوشی را دادی به من . متاسفانه حامل خبر بدی بود و اونم این بود که گ...
1 خرداد 1393

بدون عنوان

سلام عزیز دلم ، ببخشید که دیر به دیر وبت را آپ می کنم ولی سعی می کنم تمام اتفاقات مهم زندگی ات را بنویسم .
28 فروردين 1393

عکسهای عید ریحانه جونم

عزیزم این عکسهایی که در زیر این مطلب برات آپلود می کنم ، مال قبل از عیده یعنی آخر اسفندماه 89 که تو مهدکودک به مناسبت سال نو از بچه ها عکس می گرفتند ؛ عکاسش ام  از تهران می اومد . تو رو صبح آماده کردم و دایی وهاب هم امیر محمد آورد خونه عزیز . منتظر شدین تا آقای فاضل بیاد دنبالتون . من دیگه دیرم شده بود از خونه زدم بیرون به سر کوچه نرسیده ، دیدم ماشین آقای فاضل جلوی در خونه عزیز ترمز کرد و شما دوتا رفتین سوار شدین . رفتنتون اینقدر بامزه بود . قربون دوتاتون . این عکسهای تو جریان داشت . قبل از عید ماشین حاجی بابارو که بابا رفته بود بدرقه شون کنه برن کربلا با خودش آورده بود ساوه ، بعد از آماده شدن عکسها خاله اونارو به ما داد ما ...
29 بهمن 1392

اولین املای شب ریحانه

عزیزم دیروز اولین املات گفته شد. املات ترکیبی از صداهای آ + ا + بـ + ب + اَ + َ که شامل آب ، بابا ، با ، بـَ ، اَب ، آبا ، آبابا ، باب و ... بود و تو همگی رو کاملاً تمیز ، خوانا و بدون هیچ غلطی نوشتی و من از اینکه به تو داشتم املای شب می گفتم سر ذوق اومده بودم و نمره خیلی عالی بهت دادم . آفرین دخترم که همه چی رو خوب یاد میگیری .
20 آذر 1392

سفرهای ریحانه در شش ماهه اول سال 92 به روایت تصویر

ایام عید سال 92 : روز سیزده بدر : عکسهای مسافرت کاشان : (از اونجایی که شما راحت طلب تشریف دارین هرجا هم که بری با لباس راحتی هستی نکنه یه موقع اذیت بشین) عمارت عباسیان : باغ فین : حمام فین کاشان : ابیانه :  سفر مشهد مقدس : سفر همدان : باباطاهر   مقبره بوعلی سینا: بالای کوه که با تله کابین گنجنامه رفتیم: آبشار گنجنامه: ...
20 آذر 1392