ریحانه جووووونریحانه جووووون، تا این لحظه: 19 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره
رانیا جووونرانیا جووون، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره
محمدحسین جوووونمحمدحسین جوووون، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه سن داره

ریحانه تمام زندگی من

من و روزمرگی های 3 تا گلهای زندگیم

بدون عنوان

سلام مامانی ، نمی دونم سر صحبت و از کجا باز کنم . ولی امروز سرم خلوته البته تا این ساعت تا کارتابل های ریاست از اتاقش بیاد بیرون می خوام باهات گپی بزنم . پنج شنبه که همکارام به مهمونی عصرونه خونه ما دعوت بودند ، تو ساعت 30/4 آماده شدی ، لباساتو پوشیدی و من موهاتو شونه کردم و بستم و خودم هم به همراه آجی آماده و منتظر مهمونا شدیم . تقریبا یک ساعت به اومدنشون مونده بود که تو جلوی تلویزیون دراز کشیدی و فیلم تماشا می کردی که همون جا خوابت برد و من خیلی متأسف شدم . با خودم گفتم اگه بیدارت کنم کلافه می شی و اگه بیدارت نکنم بعدا می گی چرا مهمونا اومدنی منو بیدار نکردی . خلاصه ساعت 30/5 بود که اول مامان درسا با شاخه ای گل مصنوعی وارد شد (چون تا ح...
18 خرداد 1391

تولد تولد تولدت مبارک

تولد                                             تولد                        تولدت مبارک        بیا شمعها رو فوت کن که 100 سال زنده باشی   امروز با شکوهترین روز هست روزی که آفریدگار تو را به جهان هدیه داد و من میترسم به تو تبریکی بگویم که شایسته تو نب...
3 خرداد 1391

کادوهای تولدت

عزیزم امسال نشد که برات تولد بگیرم .شاید این حرفی که میگم همه بگن چه مامان بدی؟ واه واه!!!  ولی اولا حسش نبود بعدشم شب تولدت دایی صادق اینا نبودن بخاطر بستری شدن و عمل بابابزرگ بنیامین رفته بودن تهران . امسال روز تولدت همزمان شده بود با روز مادر . پنج شنبه که با بابا اومدید دنبالم . خیلی خسته و کلافه بودم . حتی چندین بار هم به تو و بابا تذکر دادم که امروز اعصابم خیلی خورده (بی دلیل شاید بخاطر کار زیاد). به خونه که رسیدیم ، تو و بابا رفتید اتاق خواب و تو از همون جا گفتی : مامان ، چشات و ببند. حدس زدم که بابا بخاطر روز زن کادو گرفته . ولی هنوز عصبانیتم فروکش نکرده بود که دوباره باز جمله ات و تکرار کردی ، مامان چشات و ببند و من ...
27 ارديبهشت 1391

بدون عنوان

ریحانه جون خدا خواست و دوباره قسمت شد به زیارت حضرت معصومه (س) برویم . حاجی بابا و عزیز که به قصد زیارت از روز یکشنبه اومده بودن خونه ما .  - روز پنج شنبه بعداز ظهر که من از سرکار اومدم ، ناهار خوردیم و استراحت کردیم و ساعت 4:30  راه افتادیم به طرف قم ، ساعت 5:30 رسیدیم . درست در مقابل یکی از درب های ورودی حرم جای پارک پیدا کردیم و رفتیم داخل . میزون یک ساعت زیارتمون طول کشید .(از ساعت 6:45 تا ساعت 7:45 ) . توی صحن حرم تو با امیر دنبال عمه مریم رفتید . من هم با این خیال ،  رفتم دنبال زیارت نامه که شنیدم یکی از خدمه ها میگه مامان امیرمحمد و ریحانه . 2 بار هم صدا کرد . من اومدم دنبالتون که دیدم از عمه جدا شده بود...
26 فروردين 1391

روزهای عید

ریحانه جوی می خوام کمی در مورد روزهای تعطیلات نوروز 91 برات بنویسم . روز جمعه 26/12/90 صبح زود از خواب پا شدیم و رفتیم دنبال دایی اینا با اونا راهی بیجار شدیم . قرار بود از راه زنجان بریم . تو یکی از پارکهای بوئین زهرا صبحانه خوردیم و تو و امیرمحمد با هم کمی بازی کردین . هوای سردی بود ولی با این حال صبحانه رو تو هوای سرد خوردیم . بعد از اون زنجان پیاده شدیم و رفتیم از داخل بازار برای حاجی بابا اینا آجیل خریدیم . ساعت 13 بود که به بیجار رسیدیم . روزهای اول فقط ما بودیم و امیر محمداینا . کاروانهای بعدی روزهای بعد به ما پیوستند . همه کاروانها تا قبل از روز 4/1/91 که روز عروسی پسرعموی بابا (حسین) بود، رسیدند . شب عروسی هم که در تالار ...
16 فروردين 1391

اولین سفر ریحانه به شهر مقدس قم

          السلام علیک یا فاطمه معصومه (س)  ریحانه جونم خیلی وقته که فعال نیستم و کمتر به وبلاگت سر می زنم چون مطلب خاصی به نظر نمی رسه که بیامو برات بنویسم . دقیقاً نمی دونم ولی به احتمال خیلی زیاد با تو برای بار اول بود که در روز اربعین حسینی امسال (سال 90) رفتیم قم و جمکران .تا حالا فرصت پیش نیومده بود تا ما تو رو قم ببریم روز پنج شنبه شب یکی از دوستای هم دوره ای بابا(آقا فرزاد) با خانم بچه هاش از شهر زنجان اومدن خونمون .آقا فرزاد با بقیه اعضای خانواده اش کار هر سالشونه که روز اربعین حسینی میان قم که امسال تصمیم گرفته بودن بیان خونه ما.  روز جمعه ا...
10 اسفند 1390

خصوصیات اخلاقی ریحانه

ریحانه جون تو این پست می خوام در مورد خودت و کارات بگم . از بچگی تا الان ......... هر وقت هم که هر چیزی یادم اومد اضافه می کنم . - از بچگی هیچ وقت پیش نیومد که دمپایی یا کفشاتو تابه تا بپوشی همیشه درست پات کردی . - تو بچگی نمی دونم البته تا چندماهگی عادت داشتی انگشت شصت خود مک بزنی . یادمه بیمارستان میلاد که بستری بودی. رو دستت آنژکت که بسته بودند . پانسمان رو شصت تو گرفته بود . جالب اینجاست اینقدر تلاش کردی با دهان تا پانسمان و از رو انگشتت پس زدی و شصتت رو بیرون آوردی و شروع کردی به مک زدن و خوابیدن . - از بچگی خیلی بچه لجباز و یه دنده و فوق العاده سرکش هستی ، حرف حرف خودته . هیچ وقت اجازه نمی دی براحتی موهاتو شونه کنیم یا برا...
10 اسفند 1390

بدون عنوان

تا الان که این مطلب و ارسال می کنم روز بسیار خوبی برام بوده . اولا این که ساعت 10 صبح که از سرجلسه امتحان دانشجویان که مراقب جلسه بودم برمی گشتم به اتاقم ، رو پله ها آقای یوسفی بهم اطلاع داد که یه سری به انتظامات بزنم یه بسته پستی براتون اومده ، من که 2 ماه منتظر اومدن گواهینامه رانندگی ام بودم حدس شو زدم و بعد رفتم از نگهبانی تحویل گرفتم . چند دقیقه ای بعد از اون از امورمالی باهام تماس گرفتند و گفتند برای تکمیل فرمهای مربوط به وام صندوق مراجعه کنم . روز خوبی بود خدا رو شکر
10 بهمن 1390