ریحانه جووووونریحانه جووووون، تا این لحظه: 19 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره
رانیا جووونرانیا جووون، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
محمدحسین جوووونمحمدحسین جوووون، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 1 روز سن داره

ریحانه تمام زندگی من

من و روزمرگی های 3 تا گلهای زندگیم

بدون عنوان

عزیزم این روزا تو می ری مهد . آخه آبایی می ره خونه زندایی تا هم از زندایی و هم از نی نی شون مواظبت کنه . خاله وجیهه هم شبا خونه ما می خوابه صبحها هم تو با اون باهم می رید مهد (البته آقای فاضل میاد دنبالتون). دیروز هم که جمعه بود تورا بردیم پارک استقلال . برای بار اول بود که من با تو به این پارک اومدم ولی تورا قبلا بابایی با محمد برده بود اونجا . هر وقت هم که از کنار اون پارک رد می شدیم تو به هم می گفتی که با محمد اومدیم اینجا . قربون اون حافظه ات بشم . بعد یه ساعت بازی گفتیم ریحانه الان فیلم ستایش شروع میشه بریم خونه و تو زود دست از بازی کشیدی و اومدی رفتیم خونه .  
17 مهر 1391

پابه عرصه .... گذاشتن

عزیزم دیروز یکی از اتفاقهای مهم زندگیت افتاد . شما برای اولین بار پا به عرصه مدرسه گذاشتین . نمی دونی من و بابا و حتی خودت چه حسی داشتیم . من احساس غرور می کردم که دیگه دخترم بزرگ شده و می خواد بره مدرسه . باورم نمی شد صبح اول مهر برعکس خواب موندیم . ساعت 20/7 از خواب بیدار شدیم و رفتیم دو تایی دوش گرفتیم و آمدیم حاضر شدیم و بابا هم برای تو صبحانه حاضر کرده بود و داد دو سه لقمه ای خوردی و پاشدیم راه افتادیم . مامان از زیر قرآن رددت کرد و بابا هم این لحظات و فیلمبرداری می کرد . تا برسیم مدرسه شد 30/8 . نفر آخر تو صف وایسادی و خانم سلیمانی مدیر مدرسه هم در حال صحبت کردن بود . در واقع برنامه هاشون تموم شده بود و من خودمو بخاطر سهل انگاری ...
4 مهر 1391

افتادن اولین دندون ریحانه

دیروز یعنی 4/5/91 در یک دعوای خانوادگی یکی از دندونای جلویی پایین افتاد . تو با امیرمحمد درگیر میشی و حین گاز گرفتن ازش دندونت میافته . و تو اونو میزاری داخل مشمی فریزر و می ذاری داخل جیبت و میاری خونه عزیز اینا . خیلی بامزه می گفتی که بلاخره لازم میشه دیگه . یا با چسب می چسبونیمش
5 مرداد 1391

خرید لباس مدرسه ریحانه

وای خدای من ، اصلا باورم نمیشه که تو بزرگ شدی و می خوای بری مدرسه عزیزم . دیروز غروب به اتفاق بابا رفتیم خیابون سیدبو رضا از تولیدی پوشاک مادر لباس مدرسه اتو گرفتیم . اون لباسارو که تن کردی خیلی  بزرگتر به نظر می رسیدی . قربونت بشم چه زود بزرگ شدی می دونم تا چشم به هم بزنم مدرک دیپلمتو می گیری و ان شاء تحصیلات عالیه رو هم طی می کنی . به امید آن روز بابا میگه وقتی این لباسها رو می پوشی ، میشی مامان دوم ...
28 تير 1391

روزی که ریحانه امده بود سرکار مامانش

روز پنج شنبه 22/4/91 همراه مامان اومدی سرکارش .همکارم آقای یوسفی اینقده باهات بازی کرد که حاضر نبودی بعداز ساعت کاری بریم خونه مثل اینکه خیلی خوش گذشت .  اون آقایی هم که زیر میزه ، آقای یوسفی که برای جابجایی سیم ها رفته بود اون زیر . ...
28 تير 1391

موندن ریحانه در کرج بدون مامان و باباش

همانطور که از عنوان پست پیداست ، ما به خاطر مریضی زن عموی بابا رفته بودیم کرج که بنده خدا بعد از 2 روز مریضی به رحمت خدا رفت و ما بعد از مراسم برگشتیم خونمون ولی تو با ما نیامدی و موندی خونه عمه ها . فکرشو بکن برای اولین بار که از ما جدا شدی . آخه قربونت برم نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده . خودم موافقت کردم ولی بعدا سخت پشیمون شدم . پیش خودم گفتم : عجب غلطی کردم . بابا که می گفت من بدون ریحانه اصلا دوست ندارم پا تو خونه بذارم . ولی ما خوش بودن تورو می خواهیم . چون همه بچه ها کرج جمع بودند دلمون نیومد تورو ازشون جدا کنیم . فردا که یکشنبه است برمی گردیم دنبالت . خوش باشی عزیز دلم
17 تير 1391

تعطیلات خرداد سال 91

ریحانه جونم سلام امروز میخوام خاطرات 4 روز تعطیلات خرداد ماه رو برات تعریف کنم ، هر چند که اصلا خوش نگذشت . چون اصلا تمایلی به این سفر نداشتم و هرچه من اصرار کردم بابا قبول نکرد جای دیگه بریم . من روز شنبه رو مرخصی گرفته بودم که پنج شنبه بخشنامه اومد کلیه دانشگاههای آزاد در روز شنبه تعطیل می باشد .   دم آقای فرهاد دانشجو گرم که دوباره یه حالی به کارکنان دانشگاه آزاد داد .  روز پنج شنبه طبق معمول هر تعطیلات راهی بیجار شدیم . برعکس همه مردم که راه شمالو درپیش گرفتند . ساعت 2 از اینجا راه افتادیم ، نزدیکای ساعت 7 رسیدیم . اینبار از یک مسیر دیگری به اسم کبودرآهنگ رفتیم . مسیر خوبی بود . اون روز خیلی حالم بد بود و ا...
20 خرداد 1391