ریحانه جووووونریحانه جووووون، تا این لحظه: 19 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره
رانیا جووونرانیا جووون، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره
محمدحسین جوووونمحمدحسین جوووون، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه سن داره

ریحانه تمام زندگی من

من و روزمرگی های 3 تا گلهای زندگیم

مژده مژده

مژده مژده                                                      مژده مژده مامان بلاخره تونست تو امتحان شهری رانندگی قبول شه ، هورااااااااااااااااااااااااااااااااااا عزیزم امروز که یک روز ابری و نسبتاً برفی بود ساعت 8 صبح همراه بابا برای امتحان شهری رفتم و تونستم قبول شم و خدارو خیلی شکر می کنم . حالا دیگه باید تا اومدن گواهینامه ام از طریق پست منتظر بمونم&n...
5 آذر 1390

تولد علیرضا پسر دوست مامان

ریحانه جون دیروز ساعت 4 بعدازظهر دوتایی با هم رفتیم تولد علیرضا پسر دوست مامان (پسر خاله منیره) ، از اونجایی که بنده در شرف یادگیری رانندگی می باشم ، از بابا خواستم که من پشت ماشین بشینم . با احتیاط و ترس و اضطراب نشستم و رفتیم رسیدیم جلو در خونه اونا . اینقدر تو دلم قند آب می کردم که تونستم ماشینو برونم. مراسم مثل همه جشن تولدها برگزار شد . پذیرایی ، دست زدن و رقصیدن ، فوت کردن شمع و بریدن کیک و کادو دادن از برنامه هاشون بود . بعد به همه بچه ها یکی یه دونه کلاه تولد دادند و چند تا عکس ازتون گرفتیم .  برنامه بعدیشون خوردن عصرونه بود. دیگه نزدیکای ساعت 6 بود که زنگ زدیم بابا اومد دنبالمون . تو مه...
19 آبان 1390

عکس دفترچه بیمه ریحانه جون

عزیزم از اونجایی که سری قبل پرسنل سازمان تأمین اجتماعی روی دفترچه بیمه ات نوشته بودن عکس الزامی ، چون وقت تعویض دفترچه ات رسیده بود ما برآن شدیم عکس هم ازت بگیریم . روز 5/7/90 بود که حاضرت کردم با بابا رفتی عکاسی . روز بعد که بابارفته بود عکساتو بگیره چونکه موهات وزه عکست خوب نیفتاده بود .به عکاس گفته بود دوباره میارمش عکس بگیرم .   در تاریخ 6/7/90 بعداز کلی سشوار کشیدن ، آماده شدیم ، سه تایی با هم رفتیم عکاسی رایانه عکس ساوه و عکستو انداختیم . اینم از عکست:      ...
11 مهر 1390

بدون عنوان

ریحانه جونم میخوام یه مطلب جالب بفرستم اونم اینه که دیشب بابایی بعد اینکه افطاری کرد خیلی حالش بد شد . همونطور درازکش خوابیده بود و یه چیزایی هم با خودش زمزمه می کرد مثلاً آهنگ حلالم کن حلالم کن و با ریتم و آهنگ می خوند ، میون حرفاش یه دفعه گفت ریحانه بابادیگه داره میره پیش خدا . اینو که گفت دیدیم تو سرتو گذاشتی رو شونه بابا و شرشر اشک می ریزی ، ماهم که فهمیده بودیم برا چی گریه می کنی بغلت کردیم بوست کردیم مگه آروم می شدی . آخر شب وقتی که بابا خوابیده بود من ازت پرسیدم : ریحانه برای چی گریه کردی؟ - بخاطراون حرف بابا - کدوم حرف ؟ - همون حرف دیگه - اگه من هم از اون حرفا بزنم گریه می کنی ؟ (دیدم که اشک تو چشات جمع ش...
1 شهريور 1390

هی هی

ریحانه خوشگلم جدیداً یه تکه کلامی پیدا کردی که وقتی ادا می کنی دلم می خواد درسته قورتت بدم . اونم اینه که می خوای بگی تندتند می گی «هی هی» . ...
28 تير 1390

جمعه مورخ 24/4/90

دیروز صبح که از خواب پاشدیم قرار بود با آجی پروین بریم استخر  ساعت 30/8 که من از خواب پاشدم بعد دیدم تو هم چشماتو باز کردی . گفتی به من کجا می ری گفتم پاشو قراره بریم شنا . اینو که گفتم با خوشحالی تمام از جا پاشدی ، رفتیم دست و صورتمونو شستیم ،  اومدیم عزیز صبحونه آماده کرده بود. من صبحونه خوردم ولی تو لب به صبحونه نزدی . بعد تموم شدن صبحونه دایی جعفر ، آجی پروین و آورد خونه عزیز . حاضر شدیم نه و نیم رفتیم . رفتیم اونجا برای تو یه کیک و آبمیوه گرفتم که صبحونه نخوردی بخوری اما تو فقط آبمیوده رو خوردی . خاله سمانه هم اومد و رفتیم تو . تو کلی ذوق می کردی با خودت جلیقه نجاتتم آورده بودم . خیلی تو آب بازی کردی ، کنار اس...
27 تير 1390

بدون عنوان

سلام ریحانه جونم . الان چند وقته که برات مطلب نفرستادم . چون چیز خاصی نبوده که برات بنویسم . دیروز که 21/4/90 بود ، بابایی رفت بیجار و اصرار داشت که ماهم همراهش بریم ولی من حس و حالشو نداشتم ؛ این شد که تنهایی رفت ولی هر وقت که می گفت می خوام برم تو می گفتی منم میام . بهت می گفتم ریحانه من نمیرم تنهایی با بابا می ری می گفتی آره . دیروزم که من سرکار بودم مثل اینکه بابایی اومده موتورشو بذار خونه عزیز   تو بیدار بودی و کلی پشت سرش گریه کردی (از اون گریه ها ) تا اینکه عزیز دیده تو دیگه کوتاه نمی آیی تو رو برده خونه امیر محمد . قرار بود بعداز ظهر هم بریم تئاتر ببینیم . من هم بعدازظهر زنگ زدم به آجی پروین و گفتم برو دنبال ریح...
27 تير 1390

بدون عنوان

سلام عزیزم . امروز می خوام یه مقدار از خصوصیات اخلاقیت بگم که وقتی بزرگ شدی بدونی چه جور بچه ای بودی . اول از همه اون چیزی که خیلی بارز اینه که خیلی خیلی بابایی هستی و باباتو خیلی دوست داری . البته من هم دوست داری ولی نه به شدت بابا در واقع میشه گفت به من وابسته هستی . یه نمونه اش این که وقتی می خواهیم بازی کنیم مثلا من می گم بیا بابارو خفه کنیم ولی تو دست منو کنار می زنی میگی نکن بابایی منه در حالی که بابا میگه بیا مامانو خفه کنیم تو بیشتر مشارکت در خفه کردن من داری . در این موقع چیزی که حرص منو بیشتر درمیاره خنده های زیرزیرکی باباست . از دیگر خصوصیاتت اینه که جون آدمو به لبش می رسونی تا موهات شونه کنی . وفت...
7 تير 1390

بدنیا آمدن ریحانه

ریحانه جون ،عزیزم بذار یه کم از قبل اینکه بدنیا بیایی برات تعریف کنم . زمانی که تو توی شکم مامان بودی ، من و بابا خیلی ذوق داشتیم . تو ماههای آخر هر روز به سیسمونی ها سر می زدیم و چیزایی که نیاز می دیدم می خریدیم . تقریباً اون چیزایی که یادم میاد و مکانش و برات می گم .  اولین چیزی که به نیت تو گرفتیم عروسکی بود که الان هم داری عروسک  هری  از اسباب بازی فروشی مدرسی . بعد دیگه یواش یواش رفتیم کمدسفارش دادیم تو خیابون جمهوری(رنگ چوب و صورتی) و کلی دنبال فرش قشنگ برای اتاقت گشتیم بلاخره تو خیابون فردوسی پیدا کردیم . سرویس غذاخوری چینی اسپیدار از پاساژ اوقاف که الان مغازه اش بسته شده . ساک ...
21 خرداد 1390