ریحانه جووووونریحانه جووووون، تا این لحظه: 19 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره
رانیا جووونرانیا جووون، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره
محمدحسین جوووونمحمدحسین جوووون، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه سن داره

ریحانه تمام زندگی من

من و روزمرگی های 3 تا گلهای زندگیم

اولین املای کلاسی

ریحانه جونم در زیر این مطلب تصویر اولین املای کلاسی ات رو به نمایش گذاشتم . روزی که براتون املا گفته بودند برات یک روز خاطره انگیز بود ،چون تو کلاس فقط تو و یکی از دوستات به نام سوگند تونسته بودید املاتونو بدون غلط بنویسید و بهتون جایزه داده بودند . وقتی اومدم دنبالت از اون ور خیابون داد میزدی جایزه گفتم جایزه گرفتم . وقتی اومدی نشستی تو ماشین همه چیز را برام تعریف کردی . جایزه ات هم یک قلب قرمز که روش نوشته بود love بود . البته ناگفته نماند که نوشته پایین املات که خانم حجازی زحمت کشیده نوشته املاتو دوچندان زیبا کرده همیشه موفق و سربلند باشی . ...
20 آذر 1392

آغاز باسواد شدنت مبارک

عزیزدلم امروز 30/7/92 روز شروع باسواد شدنت بود  . درواقع نگاره ها تموم شده و نوبت نشانه ها شده . تو در این روز تونسته بودی آ اول و ا غیر اول رو یاد بگیری و فرداش که 1/8/92 بود بـ اول و ب غیر اول را خانمتون بهتون یاد داده بود و تو دیگه میتونی آب و همچنین کلمه بابا را بنویسی و بخونی . عزیزم آغاز خواندن و نوشتن نشانه های فارسی بر شما مبارک . من که خیلی خوشحالم و اين روز به ياد ماندني را فراموش نخواهيم كرد.   حالا شدی باسواد... دل منم شده شاد ...
19 آبان 1392

بدون عنوان

سلام دختر عزیزم ، الان که من این مطلب می نویسم تقریبا از آخرین مطلب ارسالی 10 ماه میگذره درواقع چیزی که باعث شد اینقدر فاصله بیفته تو یادداشت ها ، رخداداد بزرگ و مبارک بدنیا اومدن خواهر جونت یعنی رانیا بود . اون شد که من دیگه نتونستم سری به وبلاگ تو بزنم و همینجوری موند حالا مجبورم  اتفاقهایی که توی این ایام افتاده را خلاصه وار بنویسم . فعلا اون چیزایی که یادم میاد می نویسم به مرور هم بقیه را که یادم افتاد اضافه میکنم . روزی که رانیا جون بدنیا اومد6/12/92 بود که تو بیمارستان شهیدچمران بدنیا اومد . بعد از 10 روز بخاطر اینکه اولین سالی بود که میخواستم عید و بمونم ساوه و نرم بیجار مجبور شدم خونه تکانی کنم البته با ک...
12 آبان 1392

فرهنگ لغت ریحانه

فرهنگ لغت ریحانه : شَشَ : کفش بُزُب: بزرگ قبل : قلب دایی هَباب: دایی وهاب لاپ کشت : لاک پشت مهدکونک: مهدکودک خدایا شُرکِت: خدایا شکرت تخم مُغُر: تخم مرغ گِرگِه کردم : گریه کردم شورت اَذَت می کنه : شورت اذیت می کنه مداب : مداد ببینم لباسم تنگم میشه : ببینم لباسم اندازه ام میشه آفتات : آفتاب سیزبَمَنی : سیب زمینی بشکوب : گوشتکوب نُرقه ای : نقره ای بَرَقه : ورقه (ترکیب برگه + ورق) بادبُنَک : بادکنک   ...
11 بهمن 1391

بدون عنوان

عزیزم دیروز جمعه روز تولدت بود ، با اینکه روز تعطیل بود و این خیلی فرصت خوبی بود اما متأسفانه ما نتونستیم برات تولد بگیریم . در واقع یه جورایی مشکل مالی این اجازه رو به ما نداد . دخترم امیدوارم که ما رو ببخشی و ان شاء اله بتونم سر فرصت برات تولد بگیرم . در نظر دارم همزمان با تولد بابایی که سوم خرداد هست ، برات تولد بگیرم . به امید خدا . دیروز برعکس همه جمعه ها بابا هم سرکار رفته بود و من و تو خونه مونده بودیم  و من اخلاقم سگی سگی بود و همش با تو درگیر می شدم ولی وقتی بادم می افتاد که روز تولدت ، به خودم می گفتم ما که برای این بچه تولد نگرفتیم حداقل باهاش خوب رفتار کنم . بعداز ظهر خاله اینا با پریا و پرنیا اومدند خونمون برای ...
11 بهمن 1391

بدون عنوان

دیروز غروب زدیم بیرون که بریم برای عروسی پسرعمه یاسر خرید کنیم . به چند تا از مغازه های پاساژ امامی سر زدیم ولی هیچکدومشون لباسای پاییزیشون و نیاورده بودند . ازیه مغازه ای تو کوچه اول بازار سئوال کردم گفت : بله دیروز برامون رسیده . تو از چند وقت پیش گیر داده بودی که دامن برام بخرید . یک بلوز قرمز و دامن مشکی پسند کردم و تو پرو کردی خیلی بهت می اومد ( البته انتخاب بلوز با خودت بود ) .                                            &...
11 بهمن 1391

زیارت قبول

عزیز دلم ، خیلی وقته که به وبلاگت سر نزدم . آخه مامان و بابایی تو مرخصی تابستونی بسر می بردند . برای تعطیلات تصمیم گرفتیم مسافرت بریم هر چند بابا زیاد تمایلی به این مسافرت نداشت می گفت بمونه مهرماه خودمون تنهایی می ریم . قربون امام رضا برم که مارو طلبید و قسمت شد بلاخره تو را برای اولین بار به پابوسش ببریم . زمانی که تو یک ماهت بود و تو شیمک مامانی بودی رفتیم زیارت . موقع رفتن در شهرهای گرمسار (صبحانه) ، سمنان (ناهار) ، سبزوار (شام) و روزش هم در نیشابور توقف داشتیم . از بازار نیشابور دیدن کردیم و از محلی که تولید نقل بود ، نقل نیشابور خرید کردیم . بعد از اون قدمگاه و بعد اون کنار یک درختی جوجه زدیم و ناهار خوردیم و تا ساعت 30/4 رسیدیم ب...
17 دی 1391

بدون عنوان

مامان جون این چند وقته که مدرسه می ری هیچ مطلبی برات ننوشتم . روزهای شنبه تا چهارشنبه هر روز از ساعت 30/7 تا 13 مدرسه هستی . صبح ها ساعت 45/6 از خواب پا می شی بدون اینکه سرویس بهداشتی بری ، تو سینک ظرفشویی دست و صورتت می شوری بعد میایی جوراب و لباساتو می پوشی و چون صبح ها صبحونه میل نداری هیچ روزی مامان برات صبحانه آماده نمی کنه و برای مدرسه ات هم یک لقمه کوچولو نون و پنیر و گردو ، شیر و کیک و یه جور میوه میذارم تو کیفت . روزهای یکشنبه ورزش و روزهای سه شنبه هم زبان داری که باید حواسم جمع باشه تا لباس ورزشی تو بپوشنم که این کارو می کنم ولی متاسفانه روزهای سه شنبه یادم میره که کتابهای زبان ات بذارم تو کیفت . این تقریبا برنامه ه...
12 آذر 1391