چندتا عكس از عروسي ليلا دختر شهلا عمقيزي
جشن تولد محمدحسين با يك هفته تأخير
ديروز كه از سركار رفتم خونه مستقيم رفتم خونه مادرم . بچه ها را هم صبح برده بودم اونجا . به محمدحسين شيردادم و رانيا را آماده كردم كه ببرمش فيزيوتراپي . ريحانه گير داد من هم ميام كه مادرم برگشت گفت بمون خونه. نسيم بيدار شه ميخوام بفرستم تون جايي . من و رانيا رفتيم فيزيوتراپي اومديم خونه مامان . ديدم ريحانه به من نگاه ميكنه و لبخند ميزنه . مامانم گفت : ريحانه ميخواي بگي بگو . ريحانه هم خوشحال موضوعي را كه از من قايم ميكردن ، عنوان كرد . گفت : منو نسيم رفتيم كيك گرفتيم . ميخواهيم براي محمدحسين تولد بگيريم . من هم كه خسته ، اصلا از شنيدنش خوشحال نشدم . چون اولا وسط هفته بود در ثاني بدون هماهنگي و برنامه ريزي قبلي برام سخت بود . مادرم گفت : من...
نویسنده :
مریم محمدی
9:57
خدايا شكرت
خدا جون نميدوني چقدر ذوق كردم . ديروز خونه دايي وهاب ، محمدحسين تونست دو بار هر بار 1 ثانيه رو پاي خودش بايسته . اين يعني شروع راه رفتن اش . خدايا شكرت . 95/6/1
نویسنده :
مریم محمدی
10:27
پيشرفت رانيا از لحاظ گفتاري
ادامه پست (اتفاق هايي كه براي رانيا جونم افتاده)
عزيزم در خاتمه پست قبلي آرزوي توقف پست ذكر شده را داشتم ولي مث اينكه حكايت همچنان باقيست . * دو هفته پيش در حين آشپزي يك لحظه قابلمه رو از روي اجاق برداشتم گذاشتم كنار كه آب بريزم . ديدم سرتو خم كردي روي اجاق گاز و مي خواي با فوت كردن اجاق را خاموش كني . يه آن برگشتم ديدم تمام جلوي موهاي سرت آتيش گرفت . سريع خاموش كردم . نزديك بود يك قسمت از سرت به پوست برسه كه خدارو شكر چيزي نشد . از روي كابينت آوردمت پايين تا تونستم با كف گير چوبي زدم . بعدشم بردم حموم تا بوي بد سوختگي از سرت بره بيرون . الان موهات عين موهاي بز مي مونه . كوتاه و زشت . * هفته پيش هم قبل از اومدن حاجي بابا اينا . خير سرم خواستم خونه تميز كنم . باز يك لحظه غافل شدم ، چه...
نویسنده :
مریم محمدی
9:31
سفر به زادگاه مادري و مادربزرگ
باغچه بغل خونه بهجت خاله قل دوم مادرم - لحظات اوليه رسيدن به اونجا روستاي يولقون آغاج - مزار سيد يدي روز جمعه - زماني كه تمام بچه هاي خاله اومدن و آش دوغ بار گذاشتن و تو باغچه شون ميل فرموديم روستاي قزلبلاغ - صبح شنبه بعد از صرف صبحانه در آغاچ لخ لاردا ...
نویسنده :
مریم محمدی
13:02










