ریحانه جووووونریحانه جووووون، تا این لحظه: 19 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره
رانیا جووونرانیا جووون، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره
محمدحسین جوووونمحمدحسین جوووون، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه سن داره

ریحانه تمام زندگی من

من و روزمرگی های 3 تا گلهای زندگیم

به وقت بنایی

1404/10/14 12:39
نویسنده : مریم محمدی
108 بازدید
اشتراک گذاری

روز سه شنبه ، چهارشنبه و پنج شنبه(9 ، 10 و 11 دیماه 1404 ) را مرخصی گرفتم که بمونم خونه و موقع کار ، کنار دست دایی جعفر باشم. روز سه شنبه که به تخریب دیوار و در آوردن درب و پنجره و جمع آوری نخاله گذشت. چهارشنبه و پنج شنبه را هم بخاطر برودت هوا و هم بخاطر اعتراضات به گرانی را تعطیل اعلام کردن و من هم خیلی خوش حال شدم . چهارشنبه دایی دیوار و کاشی سرویس بهداشتی را کار کرد و سفال کم آورد . بعدازظهر که رفته بودم دنبال سفال نسیم زنگ زد و گفت که خاله جمعه شب برای جشن اسم گذاری کارن بیایید . هم خوشحال بودم هم ناراحت از اینکه دوست داشتم کارم تموم میشد بعد با خیال راحت میرفتیم . ولی دایی تا پنج شنبه غروب کارها را تموم کرد . ماهم زنگ زدیم به خاله صدیقه گفتیم ناهار میاییم خونه شما البته چهارشنبه شب هم پروین بخاطر شلوغی خونه ام شام دعوت کرد و حسابی سنگ تموم گذاشته بود . (سوپ و جوجه و ...)

منم برای دایی روز اول آبگوشت مرغ روز دوم قرمه سبزی و روز سوم آبگوشت گوشت گذاشتم . 

جمعه ناهار ما ، دایی و پروین رفتیم ناهار خونه خاله از اونجا هم خاله را برداشتیم بردیم خونه نسیم . شام خوردیم و یکم بزن و برقص و کادو دادن و ... و شب برگشتیم . شنبه را خونه عزیز بودیم و من کلا خواب بودم و حسابی بارون بارید . شب هم زندایی ایران حلیم فرستاده بود خونه آبا . خوردیم حسابی چسبید . 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)