ریحانه جووووونریحانه جووووون، تا این لحظه: 19 سال و 5 ماه و 7 روز سن داره
رانیا جووونرانیا جووون، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره
محمدحسین جوووونمحمدحسین جوووون، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره

ریحانه تمام زندگی من

من و روزمرگی های 3 تا گلهای زندگیم

افتادن اولین دندون ریحانه

دیروز یعنی 4/5/91 در یک دعوای خانوادگی یکی از دندونای جلویی پایین افتاد . تو با امیرمحمد درگیر میشی و حین گاز گرفتن ازش دندونت میافته . و تو اونو میزاری داخل مشمی فریزر و می ذاری داخل جیبت و میاری خونه عزیز اینا . خیلی بامزه می گفتی که بلاخره لازم میشه دیگه . یا با چسب می چسبونیمش
5 مرداد 1391

خرید لباس مدرسه ریحانه

وای خدای من ، اصلا باورم نمیشه که تو بزرگ شدی و می خوای بری مدرسه عزیزم . دیروز غروب به اتفاق بابا رفتیم خیابون سیدبو رضا از تولیدی پوشاک مادر لباس مدرسه اتو گرفتیم . اون لباسارو که تن کردی خیلی  بزرگتر به نظر می رسیدی . قربونت بشم چه زود بزرگ شدی می دونم تا چشم به هم بزنم مدرک دیپلمتو می گیری و ان شاء تحصیلات عالیه رو هم طی می کنی . به امید آن روز بابا میگه وقتی این لباسها رو می پوشی ، میشی مامان دوم ...
28 تير 1391

روزی که ریحانه امده بود سرکار مامانش

روز پنج شنبه 22/4/91 همراه مامان اومدی سرکارش .همکارم آقای یوسفی اینقده باهات بازی کرد که حاضر نبودی بعداز ساعت کاری بریم خونه مثل اینکه خیلی خوش گذشت .  اون آقایی هم که زیر میزه ، آقای یوسفی که برای جابجایی سیم ها رفته بود اون زیر . ...
28 تير 1391

موندن ریحانه در کرج بدون مامان و باباش

همانطور که از عنوان پست پیداست ، ما به خاطر مریضی زن عموی بابا رفته بودیم کرج که بنده خدا بعد از 2 روز مریضی به رحمت خدا رفت و ما بعد از مراسم برگشتیم خونمون ولی تو با ما نیامدی و موندی خونه عمه ها . فکرشو بکن برای اولین بار که از ما جدا شدی . آخه قربونت برم نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده . خودم موافقت کردم ولی بعدا سخت پشیمون شدم . پیش خودم گفتم : عجب غلطی کردم . بابا که می گفت من بدون ریحانه اصلا دوست ندارم پا تو خونه بذارم . ولی ما خوش بودن تورو می خواهیم . چون همه بچه ها کرج جمع بودند دلمون نیومد تورو ازشون جدا کنیم . فردا که یکشنبه است برمی گردیم دنبالت . خوش باشی عزیز دلم
17 تير 1391

تعطیلات خرداد سال 91

ریحانه جونم سلام امروز میخوام خاطرات 4 روز تعطیلات خرداد ماه رو برات تعریف کنم ، هر چند که اصلا خوش نگذشت . چون اصلا تمایلی به این سفر نداشتم و هرچه من اصرار کردم بابا قبول نکرد جای دیگه بریم . من روز شنبه رو مرخصی گرفته بودم که پنج شنبه بخشنامه اومد کلیه دانشگاههای آزاد در روز شنبه تعطیل می باشد .   دم آقای فرهاد دانشجو گرم که دوباره یه حالی به کارکنان دانشگاه آزاد داد .  روز پنج شنبه طبق معمول هر تعطیلات راهی بیجار شدیم . برعکس همه مردم که راه شمالو درپیش گرفتند . ساعت 2 از اینجا راه افتادیم ، نزدیکای ساعت 7 رسیدیم . اینبار از یک مسیر دیگری به اسم کبودرآهنگ رفتیم . مسیر خوبی بود . اون روز خیلی حالم بد بود و ا...
20 خرداد 1391