ریحانه جووووونریحانه جووووون، تا این لحظه: 19 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره
رانیا جووونرانیا جووون، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 23 روز سن داره
محمدحسین جوووونمحمدحسین جوووون، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 3 روز سن داره

ریحانه تمام زندگی من

من و روزمرگی های 3 تا گلهای زندگیم

بدون عنوان

تا الان که این مطلب و ارسال می کنم روز بسیار خوبی برام بوده . اولا این که ساعت 10 صبح که از سرجلسه امتحان دانشجویان که مراقب جلسه بودم برمی گشتم به اتاقم ، رو پله ها آقای یوسفی بهم اطلاع داد که یه سری به انتظامات بزنم یه بسته پستی براتون اومده ، من که 2 ماه منتظر اومدن گواهینامه رانندگی ام بودم حدس شو زدم و بعد رفتم از نگهبانی تحویل گرفتم . چند دقیقه ای بعد از اون از امورمالی باهام تماس گرفتند و گفتند برای تکمیل فرمهای مربوط به وام صندوق مراجعه کنم . روز خوبی بود خدا رو شکر
10 بهمن 1390

مژده مژده

مژده مژده                                                      مژده مژده مامان بلاخره تونست تو امتحان شهری رانندگی قبول شه ، هورااااااااااااااااااااااااااااااااااا عزیزم امروز که یک روز ابری و نسبتاً برفی بود ساعت 8 صبح همراه بابا برای امتحان شهری رفتم و تونستم قبول شم و خدارو خیلی شکر می کنم . حالا دیگه باید تا اومدن گواهینامه ام از طریق پست منتظر بمونم&n...
5 آذر 1390

تولد علیرضا پسر دوست مامان

ریحانه جون دیروز ساعت 4 بعدازظهر دوتایی با هم رفتیم تولد علیرضا پسر دوست مامان (پسر خاله منیره) ، از اونجایی که بنده در شرف یادگیری رانندگی می باشم ، از بابا خواستم که من پشت ماشین بشینم . با احتیاط و ترس و اضطراب نشستم و رفتیم رسیدیم جلو در خونه اونا . اینقدر تو دلم قند آب می کردم که تونستم ماشینو برونم. مراسم مثل همه جشن تولدها برگزار شد . پذیرایی ، دست زدن و رقصیدن ، فوت کردن شمع و بریدن کیک و کادو دادن از برنامه هاشون بود . بعد به همه بچه ها یکی یه دونه کلاه تولد دادند و چند تا عکس ازتون گرفتیم .  برنامه بعدیشون خوردن عصرونه بود. دیگه نزدیکای ساعت 6 بود که زنگ زدیم بابا اومد دنبالمون . تو مه...
19 آبان 1390

عکس دفترچه بیمه ریحانه جون

عزیزم از اونجایی که سری قبل پرسنل سازمان تأمین اجتماعی روی دفترچه بیمه ات نوشته بودن عکس الزامی ، چون وقت تعویض دفترچه ات رسیده بود ما برآن شدیم عکس هم ازت بگیریم . روز 5/7/90 بود که حاضرت کردم با بابا رفتی عکاسی . روز بعد که بابارفته بود عکساتو بگیره چونکه موهات وزه عکست خوب نیفتاده بود .به عکاس گفته بود دوباره میارمش عکس بگیرم .   در تاریخ 6/7/90 بعداز کلی سشوار کشیدن ، آماده شدیم ، سه تایی با هم رفتیم عکاسی رایانه عکس ساوه و عکستو انداختیم . اینم از عکست:      ...
11 مهر 1390

بدون عنوان

ریحانه جونم میخوام یه مطلب جالب بفرستم اونم اینه که دیشب بابایی بعد اینکه افطاری کرد خیلی حالش بد شد . همونطور درازکش خوابیده بود و یه چیزایی هم با خودش زمزمه می کرد مثلاً آهنگ حلالم کن حلالم کن و با ریتم و آهنگ می خوند ، میون حرفاش یه دفعه گفت ریحانه بابادیگه داره میره پیش خدا . اینو که گفت دیدیم تو سرتو گذاشتی رو شونه بابا و شرشر اشک می ریزی ، ماهم که فهمیده بودیم برا چی گریه می کنی بغلت کردیم بوست کردیم مگه آروم می شدی . آخر شب وقتی که بابا خوابیده بود من ازت پرسیدم : ریحانه برای چی گریه کردی؟ - بخاطراون حرف بابا - کدوم حرف ؟ - همون حرف دیگه - اگه من هم از اون حرفا بزنم گریه می کنی ؟ (دیدم که اشک تو چشات جمع ش...
1 شهريور 1390

هی هی

ریحانه خوشگلم جدیداً یه تکه کلامی پیدا کردی که وقتی ادا می کنی دلم می خواد درسته قورتت بدم . اونم اینه که می خوای بگی تندتند می گی «هی هی» . ...
28 تير 1390