ریحانه تمام زندگی من و باباش

                                    

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 4 خرداد 1395 | 10:05 | نویسنده : مریم محمدی |

بخاطر حال بد محمدحسین باباش برد دکتر . یکسری داروهای قیمت بالا دکتر تجویز کرده بود و باباش هم گرفته بود آورده بود خونه ولی من با این فکر ک نیازی به این داروها نیس و با کتوتیفن و اسپری آبی خوب میشه . اسپری نارنجی و زادیکس شو بردم پس دادم . حدود 65 هزار تومن برگردوند .

یک روز گذشت و شب اش حال محمدحسین خیلی بد شد . از خونه آبا که اومدیم تو بغلم دیدم خیلی بد نفس میکشه و تعداد تنفس اش زیاد شده . سریعا رسوندیمش بیمارستان چمران و مستقیم بدون نوبت به پزشک اورژانس مراجعه کردیم . پزشک هم سریعا نوشت برای بستری . به اورژانس مراجعه کردیم و از محمدحسین رگ گرفتن و آنژوکت شو بستن آوردن رو تخت خوابوندن . ولی رگ اش جواب نداد دوباره رفتن رو دست دیگه اش رگ گیری کردن .

از ساعت 11 شب 96/8/8 تو اورژانس بستری بود تا فردا ساعت 12 و نیم ظهر که به بخش منتقل مون کردن. دکتر بدجوری عصبانی بود میگفت شما باید زودتر از اینا می آوردینش .

وای که چه عذابی من چند روزی که تو بیمارستان بودم کشیدم . روزای اول مخصوصا روز اول که دوز چرک خشک کن ها بالا بود خشونت محمدحسین هم فوق العاده بالا بود . مشت و لگد و چنگ و گریه و زاری همه اینا بود و مدام میگفت بریم بریم

هر روز که دوز دارو را پایین می آوردن درصد خشونت محمدحسین هم پایین می اومد تا روز ترخیص که کاملا به محیط بیمارستان عادت کرده بود .

روزای بستری اصلا رو تخت بند نمیشد و مدام تو بغلم تو سالن ها می چرخیدیم . دارو نمیگرفت . بهونه میگرفت اعصابمو بهم میریخت . در کل خیلی اذیت شدم . از شب 96/8/8 بستری بود تا صبح 96/8/13

تو ایام بستری با مامان هانیه به اسم صحابه آشنا شدم که از شخصیت اش خیلی خوشم اومد . البته خانم جذابی بود که همه را مجذوب خودش کرده بود .

 



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 15 آبان 1396 | 12:00 | نویسنده : مریم محمدی |

اونجان : اونجا

اینجان : اینجا

نونّاجی : هندوانه




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 15 آبان 1396 | 11:09 | نویسنده : مریم محمدی |




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 26 شهريور 1396 | 15:10 | نویسنده : مریم محمدی |

روز جمعه 96/6/3 ساعت 14بنده آزمون استخدامی آموزش و پرورش تو اراک داشتم . صبح از خواب پاشدیم صبحانه خوردیم . رانیا و محمدحسین رو بردیم خونه مامانم گذاشتیم . خودمون هم وسایل املت برداشتیم که اونجا درست کنیم و ناهار بخوریم .

ساعت 11 راه افتادیم رفتیم ساعت 1 رسیدیم . چون زود بود یه دوری اطراف میدان شهدا زدیم و چند تا پاساژ رفتیم . ریحانه بار اولش بود که اراک می اومد. 

نزدیکای ساعت 1و نیم رفتم محل برگزاری آزمون که دانشگاه اراک بود . ساعت 2 وارد سالن جلسات شدیم و تا ساعت 6 و 10 دقیقه طول کشید . چند مورد هم دوست و آشنا دیدم . در این حین ریحانه و بابا تو پارک امیرکبیر نشسته بودن و مشغول آماده کردن ناهار شدن و انجام دادن چرتکه و عبادت بابا .

روز خوب و بیاد ماندنی برای من بود و هرکجا که قدم میگذاشتم یاد ایام دوران دانشجویی می افتادم و حضور دوستان خود را کنارم حس میکردم بخصوص تو پارک امیرکبیر . یادش بخیر



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 15 شهريور 1396 | 15:46 | نویسنده : مریم محمدی |

8 شهریور گچ پای رانیا رو باز کردیم . من باهاشون نرفتم . فقط بابا و رانیا و ریحانه رفتن . شب قبلش من و محمدحسین خونه آبا خوابیدیم . اونا رفتند خونه خودمون ک صبح زود راه بیافتن . تا ظهر کارشون طول کشیده بوده . نظر پسر دکتر بغدادی و خود بغدادی رضایت بخش بوده و تجویز کفش طبی هم داشتند .

بعد از اونجا رفتند ناهار خونه خاله . شب هم رفته بودند خونه عمه زینب بخاطر عمل معصومه .

ظهر فردا رسیده بودن خونه .

از اونروز به بعد دو روز یه بار می برمش فیزیوتراپی و کاردرمانی پیش آقای صادقی




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 15 شهريور 1396 | 15:33 | نویسنده : مریم محمدی |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 10 مرداد 1396 | 11:01 | نویسنده : مریم محمدی |

روز آخر ماه رمضان طبق سنوات گذشته ساعت 4 بعد از اینکه بابا از سرکار اومد به سمت بیجار راه افتادیم . اینبار دیگه دایی وهاب و عمه مریم همسفرمون نبودن فقط امیرمحمد باهامون اومد . جای خالی شون خیلی احساس میشد مخصوصا کنار اون چشمه ای که هرسال نگه می داشتیم و از آب اش به سر و صورتی می زدیم .

همه عمه ها هم با یک ساعت فاصله از هم از کرج راه افتاده بودن . ولی ما و عمه زینب به طور همزمان می رسیدیم که قرار شد تو مسیر سر روستای تاتارده نگه داریم و همدیگه رو ببینیم و با هم راهی بیجار شویم که ما نیم ساعتی اونجا وایستادیم ولی نمیدونم قضیه چی بود که اونا منتظر ما نمونده بودن و رفته بودن و بهونه آوردن که سر جریمه شدن اعصابشون بهم خورده و اصلا حواسشون نبوده که منتظر ما بمونن .

اون شب ما بیجار افطار کردیم . بعد صفورا خانم اومدن و آخر شب هم ناهید خانم رسید . از یکشنبه شب تا هفته بعد شنبه صبح بیجار بودیم .

در این بین 2 روز رفتیم حسن تیمور

 

و روز آخری که زینب خانم با ما بود رفتیم ایلانی ناهار بردیم در واقع روز چهارشنبه که بعد از اومدن از اونجا زینب خانم اینا رفتند .

 

فرداش که پنج شنبه بود بعدازظهرش عمه صفورا اینا تو یکی از دهات های بیجار حنابندون دعوت بودن (پسرعمه عمو آیت) . با رفتن اونا من خیلی احساس دلتنگی میکردم . پیشنهاد دادم که ما هم بریم حسن تیمور یه شب بمونیم فردا صبح برمیگردیم که خیلی مورد استقبال امیرمحمد و محمد واقع گردید.

رفتیم دیدیم همه اونا آماده باش دارن میرن عدس چینی که بابا و بچه ها هم همراه اونا رفتند و من موندم با طاهره تا شام درست کنم .

شام را ردیف کردم و قرار شد که بریم سد شام ببریم . که نزدیکای اومدن اونا از صحرا بود که تلفن زنگ خورد و متاسفانه خواهر عمو محبعلی بود که گفت شام داریم میاییم اونجا

بعد از اون یه غوغایی شد که نگو نپرس . همه برنامه بهم ریخت و شام بردن مون هم دلچسب نبود .

صبح هم بعد از صبحانه رفتیم بیجار

شنبه صبح هم اومدیم ساوه . تو پارک فامنین سیرابی را که عزیز درست کرده بود خوردیم . یکشنبه ساوه بودیم دوباره دوشنبه ساعت 12 و نیم راه افتادیم رفتیم خونه خاله تهران

تهران بودنمون هم خوب بود ولی بچه ها با هم سازگاری نداشتند . محمدحسین همش دنبال مهدیار می کرد و اون هم یکسره جیغ می کشید .

برنامه تهران هم بازار رفتن و پارک رفتن بود .

 

پنج شنبه صبح اومدیم ساوه . دوش گرفتیم . دوباره من با دایی جعفراینا . ریحانه و رانیا هم با دایی صادق اینا قرار بود بریم تهران چهل پسرعمو حسن .

موقع رفتن تو بلوار آزادی ما تصادف کردیم و کار به ساعت 3 کشید . هم از رفتن به خونه خاله صدیقه شدیم و هم بهشت زهرا .

دایی ماشین شو گذاشت حیاط آبا و با ماشین ما رفتیم . به ختم رسیدیم و بعد از اون هم رفتیم تالار برای شام و بعد اومدیم خونه ساعت 2 و نیم شب

روز آخر تعطیلات تابستان هم ریحانه رو بردیم قم دکتر بخاطر تنگی نفسی اش . زیارت رفتیم و شب برگشتیم

 

این هم از تعطیلات ما

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 4 مرداد 1396 | 11:31 | نویسنده : مریم محمدی |




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 4 مرداد 1396 | 10:43 | نویسنده : مریم محمدی |




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 22 تير 1396 | 9:03 | نویسنده : مریم محمدی |

نانا : رانیا

نانایی : ( زمانی که دوستش داره)

مانی : مامانی (خیلی دوس دارم اینجوری صدام میکنه)

نتن : نکن

عبضی : عوضی (دایی عبضی - بابا عبضی و ...)

اومد

بایی (بنیامین)

یواخ : خیار

ماش : ماشین

بوش : بشور

پوش : بپوشون

داش : چایی

بوخ : بخور

این کلمات آخری رو دقیقا مثل رانیا میگه

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 22 خرداد 1396 | 11:25 | نویسنده : مریم محمدی |
دامنه لغات محمدحسین تا تاریخ 96/3/22


[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 22 خرداد 1396 | 10:40 | نویسنده : مریم محمدی |

روز 29 اردیبشهت ماه که روز جمعه بود بعد از اینکه از باغ اومدیم تصمیم گرفتم که محمدحسین رو از شیر بگیرم . البته کامل نه فقط یکی شو درواقع سمت چپ رو . روش بتادین ریختم و گفتم که اف شده . هر بار که می دید می پرسید : اف درد ٰ اف درد یعنی اف شده درد داره . قربونت بشم میدونم زوده ولی خوب چاره ای نداشتم . آخه میخوام امسال اگه خدا بخواد بعد از چند سال روزه بگیرم و اینجوری اذیت میشدم البته اینم بگم که خود محمدحسین هم جون به لبم می رسوند با این خوردن های مکررش .

از روز 31 ام اردیبهشت ماه هم هر دوش را ازش گرفتم . روز عین خیالش نبود ولی شب خیلی اذیت کرد . خونه مادرم خوابیده بودیم . بنده خدا مامانم هر بار که پا میشد گریه میکرد اونم پا میشد تا کمک کنه . محمدحسین هم یه چند یقه ای بی تابی می کرد . ما هم پشت شو می مالیدیم و میخوابید . تقریبا 5 بار شب اول پاشد




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 31 ارديبهشت 1396 | 14:20 | نویسنده : مریم محمدی |

شنبه که روز تعطیلی بنده بود . صبح از خواب پاشدم رانیا را رسوندم مهدکودک و محمدحسین را گذاشتم خونه مادرم و رفتم دنبال کیک تولد برای ریحانه دختر گلم . چون قرار بود جز خودمون کسی رو دعوت نکنیم به همین علت دنبال کوچکترین کیک بودم که بعد از گشتن توی شیرینی فروشی قصرشیرین و مادر تونستم تو بهمنی گیر بیارم و بگیرم .

هیچ برنامه خاصی مدنظرم نبود و متاسفانه هیچ ایده ای هم به نظرم نمی رسید که بخوام اجراش کنم . کاملا بی حوصله و کلافه بودم .

ظهر که رفتم دنبال رانیا و محمدحسین مادرم گفت : ناهار اینجا بمونید سوپ درست کردم . ناهار را خوردیم و با بچه ها رفتیم خونه ولی ریحانه موند که با مادرم برن جشن همسایه شون فاطمه خانم که بخاطر باردارشدن عروس اش گرفته بود .

من با بچه ها اومدم خونه و هر سه تامون خوابیدیم . پاشدم رفتم حموم که شاید سرحال بشم و درواقع خودمو سرحال نشون بدم . ریحانه هم ساعت 6 کلاس چرتکه داشت . از خونه مادرم اومد و آماده شدیم که باباش از سرکار بیاد و ریحانه رو برسونیم کلاس . من هم به نوعی دلم گرفته بود و میخواستم یه دوری بزنیم بعد بیام خونه که دورمون خیلی طولانی شد بخاطر ترافیک شهر . به مناسبت تبلیغات انتخابات شهر غوغا بود و این شد که خیلی طول کشید بیاییم خونه و خیلی چرخیدیم و خیلی هم خسته شدیم . هم من هم باباش .

شام را آماده کردم و خوردیم شام مون هم مایه فسنجون از خونه خاله آورده بودم خودم هم دو تیکه مرغ گذاشتم پخت و اضافه کردم به مواد برنج هم دم کردم و خوردیم . بعد از شام هم من ظرفا را شستم و ریحانه با باباش و بچه ها رفتند بالا مثلا مقدمات جشن را آماده کنند . ریحانه میوه ها رو شسته و تو ظرف چیده بود و بابا هم بادکنک هایی رو که گرفته بودیم و باد کرده بود و از روی فلش هم دنبال آهنگ شاد بود که من رفتم بالا .

میز رو چیدیم و چند تا عکس گرفتیم و ریحانه شمع فوت کرد و کیک شو برید و کادوش را که یک پیرهن مجلسی بود و من تقریبا سه هفته پیش براش گرفته بودم بهش دادم .

اومد پیراهن شو بپوشه که بابا شروع کرد به دست زدن و من همون موقع عصبانی شدم و گفتم : شما زحمت نکشید . از اول جشن اصلا تو باغ نبودی . انگار نه انگار که جشن تولده . نه دستی بزنی و نه بگی بخندی . حالمو گرفتی . اینو که گفتم عصبانی شد و چند تا بد و بیراه هم نثار من کرد و رفت پایین .

اوضاع خیلی بد شد . کیک نیمه کاره رو میز مونده بود و میوه هم نخورده بودیم . ریحانه رفت دنبال باباش ولی نیومد . ظاهرا خوابیده بود . جو خیلی سنگین شده بود و من هم بخاطر ریحانه چیزی بروز ندادم ولی خیلی شدید عصبانی شدم . همه کاراش که با من بود . خرید کیک خرید کادو فقط انتظار داشتم تو جشن خودشو شاد نشون بده البته ریحانه که متوجه نشده بود و من گیر بیخودی دادم و جشن طفلک ریحانه رو خراب کردم . این اولین جشن ریحانه بدون دعوت از کسی بود و اون هم به این صورت پایان یافت .

ریحانه جان من خیلی ازت معذرت میخوام منو ببخش .

چندتا دونه عکس

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 26 ارديبهشت 1396 | 12:57 | نویسنده : مریم محمدی |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 21 ارديبهشت 1396 | 10:20 | نویسنده : مریم محمدی |

افزایش دامنه لغات :

رانیا : نانا

اند : قند

داجی : دایی جعفر

ماش : ماشین

باخ : باغ

بییم : بریم

و خیلی خیلی جالب اینکه دقیقا مث رانیا کلمات را تلفظ میکنه مثل (اند - داجی - بیش (بیشین) - بوش (بشور) و ... )

این روزا هر چا فضای سبز یا درخت می بینه میگه : بییم باخ

 

کفش های جدیدش رسیده و در اولین فرصت عکس شو میذارم .




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 28 فروردين 1396 | 10:36 | نویسنده : مریم محمدی |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد