ریحانه تمام زندگی من و باباش
X

                                    

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 4 خرداد 1395 | 10:05 | نویسنده : مریم محمدی |




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 26 شهريور 1396 | 15:10 | نویسنده : مریم محمدی |

روز جمعه 96/6/3 ساعت 14بنده آزمون استخدامی آموزش و پرورش تو اراک داشتم . صبح از خواب پاشدیم صبحانه خوردیم . رانیا و محمدحسین رو بردیم خونه مامانم گذاشتیم . خودمون هم وسایل املت برداشتیم که اونجا درست کنیم و ناهار بخوریم .

ساعت 11 راه افتادیم رفتیم ساعت 1 رسیدیم . چون زود بود یه دوری اطراف میدان شهدا زدیم و چند تا پاساژ رفتیم . ریحانه بار اولش بود که اراک می اومد. 

نزدیکای ساعت 1و نیم رفتم محل برگزاری آزمون که دانشگاه اراک بود . ساعت 2 وارد سالن جلسات شدیم و تا ساعت 6 و 10 دقیقه طول کشید . چند مورد هم دوست و آشنا دیدم . در این حین ریحانه و بابا تو پارک امیرکبیر نشسته بودن و مشغول آماده کردن ناهار شدن و انجام دادن چرتکه و عبادت بابا .

روز خوب و بیاد ماندنی برای من بود و هرکجا که قدم میگذاشتم یاد ایام دوران دانشجویی می افتادم و حضور دوستان خود را کنارم حس میکردم بخصوص تو پارک امیرکبیر . یادش بخیر



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 15 شهريور 1396 | 15:46 | نویسنده : مریم محمدی |

8 شهریور گچ پای رانیا رو باز کردیم . من باهاشون نرفتم . فقط بابا و رانیا و ریحانه رفتن . شب قبلش من و محمدحسین خونه آبا خوابیدیم . اونا رفتند خونه خودمون ک صبح زود راه بیافتن . تا ظهر کارشون طول کشیده بوده . نظر پسر دکتر بغدادی و خود بغدادی رضایت بخش بوده و تجویز کفش طبی هم داشتند .

بعد از اونجا رفتند ناهار خونه خاله . شب هم رفته بودند خونه عمه زینب بخاطر عمل معصومه .

ظهر فردا رسیده بودن خونه .

از اونروز به بعد دو روز یه بار می برمش فیزیوتراپی و کاردرمانی پیش آقای صادقی




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 15 شهريور 1396 | 15:33 | نویسنده : مریم محمدی |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 10 مرداد 1396 | 11:01 | نویسنده : مریم محمدی |

روز آخر ماه رمضان طبق سنوات گذشته ساعت 4 بعد از اینکه بابا از سرکار اومد به سمت بیجار راه افتادیم . اینبار دیگه دایی وهاب و عمه مریم همسفرمون نبودن فقط امیرمحمد باهامون اومد . جای خالی شون خیلی احساس میشد مخصوصا کنار اون چشمه ای که هرسال نگه می داشتیم و از آب اش به سر و صورتی می زدیم .

همه عمه ها هم با یک ساعت فاصله از هم از کرج راه افتاده بودن . ولی ما و عمه زینب به طور همزمان می رسیدیم که قرار شد تو مسیر سر روستای تاتارده نگه داریم و همدیگه رو ببینیم و با هم راهی بیجار شویم که ما نیم ساعتی اونجا وایستادیم ولی نمیدونم قضیه چی بود که اونا منتظر ما نمونده بودن و رفته بودن و بهونه آوردن که سر جریمه شدن اعصابشون بهم خورده و اصلا حواسشون نبوده که منتظر ما بمونن .

اون شب ما بیجار افطار کردیم . بعد صفورا خانم اومدن و آخر شب هم ناهید خانم رسید . از یکشنبه شب تا هفته بعد شنبه صبح بیجار بودیم .

در این بین 2 روز رفتیم حسن تیمور

 

و روز آخری که زینب خانم با ما بود رفتیم ایلانی ناهار بردیم در واقع روز چهارشنبه که بعد از اومدن از اونجا زینب خانم اینا رفتند .

 

فرداش که پنج شنبه بود بعدازظهرش عمه صفورا اینا تو یکی از دهات های بیجار حنابندون دعوت بودن (پسرعمه عمو آیت) . با رفتن اونا من خیلی احساس دلتنگی میکردم . پیشنهاد دادم که ما هم بریم حسن تیمور یه شب بمونیم فردا صبح برمیگردیم که خیلی مورد استقبال امیرمحمد و محمد واقع گردید.

رفتیم دیدیم همه اونا آماده باش دارن میرن عدس چینی که بابا و بچه ها هم همراه اونا رفتند و من موندم با طاهره تا شام درست کنم .

شام را ردیف کردم و قرار شد که بریم سد شام ببریم . که نزدیکای اومدن اونا از صحرا بود که تلفن زنگ خورد و متاسفانه خواهر عمو محبعلی بود که گفت شام داریم میاییم اونجا

بعد از اون یه غوغایی شد که نگو نپرس . همه برنامه بهم ریخت و شام بردن مون هم دلچسب نبود .

صبح هم بعد از صبحانه رفتیم بیجار

شنبه صبح هم اومدیم ساوه . تو پارک فامنین سیرابی را که عزیز درست کرده بود خوردیم . یکشنبه ساوه بودیم دوباره دوشنبه ساعت 12 و نیم راه افتادیم رفتیم خونه خاله تهران

تهران بودنمون هم خوب بود ولی بچه ها با هم سازگاری نداشتند . محمدحسین همش دنبال مهدیار می کرد و اون هم یکسره جیغ می کشید .

برنامه تهران هم بازار رفتن و پارک رفتن بود .

 

پنج شنبه صبح اومدیم ساوه . دوش گرفتیم . دوباره من با دایی جعفراینا . ریحانه و رانیا هم با دایی صادق اینا قرار بود بریم تهران چهل پسرعمو حسن .

موقع رفتن تو بلوار آزادی ما تصادف کردیم و کار به ساعت 3 کشید . هم از رفتن به خونه خاله صدیقه شدیم و هم بهشت زهرا .

دایی ماشین شو گذاشت حیاط آبا و با ماشین ما رفتیم . به ختم رسیدیم و بعد از اون هم رفتیم تالار برای شام و بعد اومدیم خونه ساعت 2 و نیم شب

روز آخر تعطیلات تابستان هم ریحانه رو بردیم قم دکتر بخاطر تنگی نفسی اش . زیارت رفتیم و شب برگشتیم

 

این هم از تعطیلات ما

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 4 مرداد 1396 | 11:31 | نویسنده : مریم محمدی |




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 4 مرداد 1396 | 10:43 | نویسنده : مریم محمدی |




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 22 تير 1396 | 9:03 | نویسنده : مریم محمدی |

نانا : رانیا

نانایی : ( زمانی که دوستش داره)

مانی : مامانی (خیلی دوس دارم اینجوری صدام میکنه)

نتن : نکن

عبضی : عوضی (دایی عبضی - بابا عبضی و ...)

اومد

بایی (بنیامین)

یواخ : خیار

ماش : ماشین

بوش : بشور

پوش : بپوشون

داش : چایی

بوخ : بخور

این کلمات آخری رو دقیقا مثل رانیا میگه

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 22 خرداد 1396 | 11:25 | نویسنده : مریم محمدی |
دامنه لغات محمدحسین تا تاریخ 96/3/22


[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 22 خرداد 1396 | 10:40 | نویسنده : مریم محمدی |

روز 29 اردیبشهت ماه که روز جمعه بود بعد از اینکه از باغ اومدیم تصمیم گرفتم که محمدحسین رو از شیر بگیرم . البته کامل نه فقط یکی شو درواقع سمت چپ رو . روش بتادین ریختم و گفتم که اف شده . هر بار که می دید می پرسید : اف درد ٰ اف درد یعنی اف شده درد داره . قربونت بشم میدونم زوده ولی خوب چاره ای نداشتم . آخه میخوام امسال اگه خدا بخواد بعد از چند سال روزه بگیرم و اینجوری اذیت میشدم البته اینم بگم که خود محمدحسین هم جون به لبم می رسوند با این خوردن های مکررش .

از روز 31 ام اردیبهشت ماه هم هر دوش را ازش گرفتم . روز عین خیالش نبود ولی شب خیلی اذیت کرد . خونه مادرم خوابیده بودیم . بنده خدا مامانم هر بار که پا میشد گریه میکرد اونم پا میشد تا کمک کنه . محمدحسین هم یه چند یقه ای بی تابی می کرد . ما هم پشت شو می مالیدیم و میخوابید . تقریبا 5 بار شب اول پاشد




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 31 ارديبهشت 1396 | 14:20 | نویسنده : مریم محمدی |

شنبه که روز تعطیلی بنده بود . صبح از خواب پاشدم رانیا را رسوندم مهدکودک و محمدحسین را گذاشتم خونه مادرم و رفتم دنبال کیک تولد برای ریحانه دختر گلم . چون قرار بود جز خودمون کسی رو دعوت نکنیم به همین علت دنبال کوچکترین کیک بودم که بعد از گشتن توی شیرینی فروشی قصرشیرین و مادر تونستم تو بهمنی گیر بیارم و بگیرم .

هیچ برنامه خاصی مدنظرم نبود و متاسفانه هیچ ایده ای هم به نظرم نمی رسید که بخوام اجراش کنم . کاملا بی حوصله و کلافه بودم .

ظهر که رفتم دنبال رانیا و محمدحسین مادرم گفت : ناهار اینجا بمونید سوپ درست کردم . ناهار را خوردیم و با بچه ها رفتیم خونه ولی ریحانه موند که با مادرم برن جشن همسایه شون فاطمه خانم که بخاطر باردارشدن عروس اش گرفته بود .

من با بچه ها اومدم خونه و هر سه تامون خوابیدیم . پاشدم رفتم حموم که شاید سرحال بشم و درواقع خودمو سرحال نشون بدم . ریحانه هم ساعت 6 کلاس چرتکه داشت . از خونه مادرم اومد و آماده شدیم که باباش از سرکار بیاد و ریحانه رو برسونیم کلاس . من هم به نوعی دلم گرفته بود و میخواستم یه دوری بزنیم بعد بیام خونه که دورمون خیلی طولانی شد بخاطر ترافیک شهر . به مناسبت تبلیغات انتخابات شهر غوغا بود و این شد که خیلی طول کشید بیاییم خونه و خیلی چرخیدیم و خیلی هم خسته شدیم . هم من هم باباش .

شام را آماده کردم و خوردیم شام مون هم مایه فسنجون از خونه خاله آورده بودم خودم هم دو تیکه مرغ گذاشتم پخت و اضافه کردم به مواد برنج هم دم کردم و خوردیم . بعد از شام هم من ظرفا را شستم و ریحانه با باباش و بچه ها رفتند بالا مثلا مقدمات جشن را آماده کنند . ریحانه میوه ها رو شسته و تو ظرف چیده بود و بابا هم بادکنک هایی رو که گرفته بودیم و باد کرده بود و از روی فلش هم دنبال آهنگ شاد بود که من رفتم بالا .

میز رو چیدیم و چند تا عکس گرفتیم و ریحانه شمع فوت کرد و کیک شو برید و کادوش را که یک پیرهن مجلسی بود و من تقریبا سه هفته پیش براش گرفته بودم بهش دادم .

اومد پیراهن شو بپوشه که بابا شروع کرد به دست زدن و من همون موقع عصبانی شدم و گفتم : شما زحمت نکشید . از اول جشن اصلا تو باغ نبودی . انگار نه انگار که جشن تولده . نه دستی بزنی و نه بگی بخندی . حالمو گرفتی . اینو که گفتم عصبانی شد و چند تا بد و بیراه هم نثار من کرد و رفت پایین .

اوضاع خیلی بد شد . کیک نیمه کاره رو میز مونده بود و میوه هم نخورده بودیم . ریحانه رفت دنبال باباش ولی نیومد . ظاهرا خوابیده بود . جو خیلی سنگین شده بود و من هم بخاطر ریحانه چیزی بروز ندادم ولی خیلی شدید عصبانی شدم . همه کاراش که با من بود . خرید کیک خرید کادو فقط انتظار داشتم تو جشن خودشو شاد نشون بده البته ریحانه که متوجه نشده بود و من گیر بیخودی دادم و جشن طفلک ریحانه رو خراب کردم . این اولین جشن ریحانه بدون دعوت از کسی بود و اون هم به این صورت پایان یافت .

ریحانه جان من خیلی ازت معذرت میخوام منو ببخش .

چندتا دونه عکس

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 26 ارديبهشت 1396 | 12:57 | نویسنده : مریم محمدی |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 21 ارديبهشت 1396 | 10:20 | نویسنده : مریم محمدی |

افزایش دامنه لغات :

رانیا : نانا

اند : قند

داجی : دایی جعفر

ماش : ماشین

باخ : باغ

بییم : بریم

و خیلی خیلی جالب اینکه دقیقا مث رانیا کلمات را تلفظ میکنه مثل (اند - داجی - بیش (بیشین) - بوش (بشور) و ... )

این روزا هر چا فضای سبز یا درخت می بینه میگه : بییم باخ

 

کفش های جدیدش رسیده و در اولین فرصت عکس شو میذارم .




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 28 فروردين 1396 | 10:36 | نویسنده : مریم محمدی |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

اگر تمایل به خوندن مطلب دارید لطفا پیغام بگذارید تا رمز را دراختیارتان بگذارم .




ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 16 فروردين 1396 | 9:29 | نویسنده : مریم محمدی |

روز جمعه 6 اسفند 95 :

بابا سرکار بود و من هم در حد وسع و بضاعت ام یه شامی ردیف کردم و یه کیک درست کردم تا یه تولد کوچولو برای رانیای عزیزم گرفته باشم. مهمونامون هم فقط دایی وهاب اینا با عزیز و نسیم بودن

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 11 اسفند 1395 | 14:23 | نویسنده : مریم محمدی |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد