ریحانه تمام زندگی من و باباش
X

                                    

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 4 خرداد 1395 | 10:05 | نویسنده : مریم محمدی |

نانا : رانیا

نانایی : ( زمانی که دوستش داره)

مانی : مامانی (خیلی دوس دارم اینجوری صدام میکنه)

نتن : نکن

عبضی : عوضی (دایی عبضی - بابا عبضی و ...)

اومد

بایی (بنیامین)

یواخ : خیار

ماش : ماشین

بوش : بشور

پوش : بپوشون

داش : چایی

بوخ : بخور

این کلمات آخری رو دقیقا مثل رانیا میگه

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 22 خرداد 1396 | 11:25 | نویسنده : مریم محمدی |
دامنه لغات محمدحسین تا تاریخ 96/3/22


[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 22 خرداد 1396 | 10:40 | نویسنده : مریم محمدی |

روز 29 اردیبشهت ماه که روز جمعه بود بعد از اینکه از باغ اومدیم تصمیم گرفتم که محمدحسین رو از شیر بگیرم . البته کامل نه فقط یکی شو درواقع سمت چپ رو . روش بتادین ریختم و گفتم که اف شده . هر بار که می دید می پرسید : اف درد ٰ اف درد یعنی اف شده درد داره . قربونت بشم میدونم زوده ولی خوب چاره ای نداشتم . آخه میخوام امسال اگه خدا بخواد بعد از چند سال روزه بگیرم و اینجوری اذیت میشدم البته اینم بگم که خود محمدحسین هم جون به لبم می رسوند با این خوردن های مکررش .

از روز 31 ام اردیبهشت ماه هم هر دوش را ازش گرفتم . روز عین خیالش نبود ولی شب خیلی اذیت کرد . خونه مادرم خوابیده بودیم . بنده خدا مامانم هر بار که پا میشد گریه میکرد اونم پا میشد تا کمک کنه . محمدحسین هم یه چند یقه ای بی تابی می کرد . ما هم پشت شو می مالیدیم و میخوابید . تقریبا 5 بار شب اول پاشد




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 31 ارديبهشت 1396 | 14:20 | نویسنده : مریم محمدی |

شنبه که روز تعطیلی بنده بود . صبح از خواب پاشدم رانیا را رسوندم مهدکودک و محمدحسین را گذاشتم خونه مادرم و رفتم دنبال کیک تولد برای ریحانه دختر گلم . چون قرار بود جز خودمون کسی رو دعوت نکنیم به همین علت دنبال کوچکترین کیک بودم که بعد از گشتن توی شیرینی فروشی قصرشیرین و مادر تونستم تو بهمنی گیر بیارم و بگیرم .

هیچ برنامه خاصی مدنظرم نبود و متاسفانه هیچ ایده ای هم به نظرم نمی رسید که بخوام اجراش کنم . کاملا بی حوصله و کلافه بودم .

ظهر که رفتم دنبال رانیا و محمدحسین مادرم گفت : ناهار اینجا بمونید سوپ درست کردم . ناهار را خوردیم و با بچه ها رفتیم خونه ولی ریحانه موند که با مادرم برن جشن همسایه شون فاطمه خانم که بخاطر باردارشدن عروس اش گرفته بود .

من با بچه ها اومدم خونه و هر سه تامون خوابیدیم . پاشدم رفتم حموم که شاید سرحال بشم و درواقع خودمو سرحال نشون بدم . ریحانه هم ساعت 6 کلاس چرتکه داشت . از خونه مادرم اومد و آماده شدیم که باباش از سرکار بیاد و ریحانه رو برسونیم کلاس . من هم به نوعی دلم گرفته بود و میخواستم یه دوری بزنیم بعد بیام خونه که دورمون خیلی طولانی شد بخاطر ترافیک شهر . به مناسبت تبلیغات انتخابات شهر غوغا بود و این شد که خیلی طول کشید بیاییم خونه و خیلی چرخیدیم و خیلی هم خسته شدیم . هم من هم باباش .

شام را آماده کردم و خوردیم شام مون هم مایه فسنجون از خونه خاله آورده بودم خودم هم دو تیکه مرغ گذاشتم پخت و اضافه کردم به مواد برنج هم دم کردم و خوردیم . بعد از شام هم من ظرفا را شستم و ریحانه با باباش و بچه ها رفتند بالا مثلا مقدمات جشن را آماده کنند . ریحانه میوه ها رو شسته و تو ظرف چیده بود و بابا هم بادکنک هایی رو که گرفته بودیم و باد کرده بود و از روی فلش هم دنبال آهنگ شاد بود که من رفتم بالا .

میز رو چیدیم و چند تا عکس گرفتیم و ریحانه شمع فوت کرد و کیک شو برید و کادوش را که یک پیرهن مجلسی بود و من تقریبا سه هفته پیش براش گرفته بودم بهش دادم .

اومد پیراهن شو بپوشه که بابا شروع کرد به دست زدن و من همون موقع عصبانی شدم و گفتم : شما زحمت نکشید . از اول جشن اصلا تو باغ نبودی . انگار نه انگار که جشن تولده . نه دستی بزنی و نه بگی بخندی . حالمو گرفتی . اینو که گفتم عصبانی شد و چند تا بد و بیراه هم نثار من کرد و رفت پایین .

اوضاع خیلی بد شد . کیک نیمه کاره رو میز مونده بود و میوه هم نخورده بودیم . ریحانه رفت دنبال باباش ولی نیومد . ظاهرا خوابیده بود . جو خیلی سنگین شده بود و من هم بخاطر ریحانه چیزی بروز ندادم ولی خیلی شدید عصبانی شدم . همه کاراش که با من بود . خرید کیک خرید کادو فقط انتظار داشتم تو جشن خودشو شاد نشون بده البته ریحانه که متوجه نشده بود و من گیر بیخودی دادم و جشن طفلک ریحانه رو خراب کردم . این اولین جشن ریحانه بدون دعوت از کسی بود و اون هم به این صورت پایان یافت .

ریحانه جان من خیلی ازت معذرت میخوام منو ببخش .

چندتا دونه عکس

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 26 ارديبهشت 1396 | 12:57 | نویسنده : مریم محمدی |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 21 ارديبهشت 1396 | 10:20 | نویسنده : مریم محمدی |

افزایش دامنه لغات :

رانیا : نانا

اند : قند

داجی : دایی جعفر

ماش : ماشین

باخ : باغ

بییم : بریم

و خیلی خیلی جالب اینکه دقیقا مث رانیا کلمات را تلفظ میکنه مثل (اند - داجی - بیش (بیشین) - بوش (بشور) و ... )

این روزا هر چا فضای سبز یا درخت می بینه میگه : بییم باخ

 

کفش های جدیدش رسیده و در اولین فرصت عکس شو میذارم .




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 28 فروردين 1396 | 10:36 | نویسنده : مریم محمدی |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

اگر تمایل به خوندن مطلب دارید لطفا پیغام بگذارید تا رمز را دراختیارتان بگذارم .




ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 16 فروردين 1396 | 9:29 | نویسنده : مریم محمدی |

روز جمعه 6 اسفند 95 :

بابا سرکار بود و من هم در حد وسع و بضاعت ام یه شامی ردیف کردم و یه کیک درست کردم تا یه تولد کوچولو برای رانیای عزیزم گرفته باشم. مهمونامون هم فقط دایی وهاب اینا با عزیز و نسیم بودن

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 11 اسفند 1395 | 14:23 | نویسنده : مریم محمدی |

محمدحسین گلم 18 ماهگی شو زمانی به پایان می رساند که میتونه بابا - ماما- دایی - آش - داخ - آبا رو بگه

- اعضای صورت شو می شناسه و وقتی چشمشو نشون بده انگشت شو تا ته تو چشش میکنه

- اگه صدایی از کوچه بیاد دست شو کنار صورت اش میگیره و لب پایین شو گاز میگیره و به صورت یواش و طوری که مثلا ترسیده میگه آق آق یعنی آقایی اومد

- دو دستی لپ آدما رو میگیره و از رو لباشون بوس میکنه

اما رانیا تو گفتن چند تا کلمه هنوز مشکل داره مثل کتاب (کپات) یا نمکدون (م م ه ک و نخندونک) میگه .

فعل منفی نمیتونه بکار ببره مثلا نمیتونه بگه نمی خورم یا نمیام و یا هر فعل منفی دیگه که بصورت میام نه و یا می خورم نه و یا پوش نه بکار می بره

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 27 بهمن 1395 | 14:29 | نویسنده : مریم محمدی |




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 27 بهمن 1395 | 14:26 | نویسنده : مریم محمدی |

محمدحسین اسامی اطرافیان را که تکرار میکنیم بصورتی که قابل فهم باشه تلفظ میکنه .

مثل آجی - عزیز - بابا - دایی

منو مانی صدا میکنه . گریه میکنه و میگه : مانی   مانی

قربونت بشم با این حرف زدنت . ولی نمیدونم چرا اینقدر عصبانی هست . همش درحال زدن منو دخترا هست یا موهامونو میکشه یا گاز میگیره و یا چنگ میزنه . به رانیا که میگم به محمدحسین دست نزن عصبانیه میگه مسی عصابیه .؟؟؟

خدارو شکر رانیا هم دیگه همه لغاتی که روزانه استفاده میکنیم همه رو بلده .

کارشناس گفتار درمانی اش گفته : تا زمانی که بتونه یه جریانی رو تعریف کنه باید ببرمش گفتار درمانی .

این روزها روی افعال منفی باهاش کار میکنه . رانیا مثلا میخواد بگه نمی خوابه میگه می خوابه نه و یا نمی خوره میگه می خوره نه

خیلی شیرین و قشنگ صحبت میکنه .

خدایا متچکرمممممممممممممممممممممممم

خدایا به همه مامانا صحبت کردن نی نی هاشونو نشون بده و از این نعمت قشنگ و زیبا محروم شون نکن .

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 7 بهمن 1395 | 9:31 | نویسنده : مریم محمدی |

بالاخره آجی پروین هم پرید . مراسم عقد محضری اش در تاریخ 95/10/2 در دفتر ازدواج خیابان استقلال مجتمع گنجینه برگزار شد .

مهموناشون فقط فامیلای مامانش بودن و از طرف پدری فقط ما ساوه ای ها بودیم . حتی عمه ها را هم دعوت نکرده بود. 

نمیدونم چطوری این موضوع را توضیح بدم .

شب چله من به علت کینه ای که از اطرافیان داشتم بخاطر تحمل نکردن شلوغی رانیا به دروغ گفتم خانم عاشوری میخواد بیاد خونمون و اینطوری دیگه در جمع شون حضور پیدا نکردم و شب چله رو با بچه ها گذروندیم که عکساشو تو پست قبلی گذاشتم و بابا هم شب کار بود و در جمع ما نبود . آخر شب نسیم و آبا که مهموناش رفته بودند اومدند پیش ما بخوابن خبر رفتن پروین را بهمون دادن . گفت که پروین پرید گفتم با کی ؟ گفت با عابدین .

شوک بهم وارد شد و این شوک تا دو روز ادامه داشت . فردا شب اش هم مراسم خواستگاری دعوت شدیم و مجبور شدم برم . شب خواستگاری اتفاق خاصی نیفتاد . پسره با پدر و مادر و برادراش و همسر برادرانش اومده بودن . تا ساعت 10 و نیم که صادق و میثم از سرکار بیان جلسه معمولی بود مثل یه شب نشینی بعد از اون هم سیاهی را جعفر آورد و وهاب بلند خووند . سیاهی مورد تایید پدر داماد واقع شد و بدون هیچ چونه ای هم شیربها و هم مهر را قبول کرد. بعد از اون میوه و شیرینی خوردیم و پاشدیم . البته ناگفته نماند من پیشنهاد آزمایش ژنتیک را دادم که مثل اینکه به مزاج پروین خانم خوش نیامد و پشت سرهم میگفت : نمیخوام بخاطر طولانی بودن این آزمایش مراسم فردا شب ام بهم بخوره هر طور شده باید آزمایش هام فردا تموم بشه .

و من پشیمان از این صحبت ام و اصلا چرا دخالت کردم که اینطوری رفتار کنه . تا فردا ظهر که برن آزمایش و نتایج آزمایش معلوم بشه من نگران و استرس داشتم که نکنه مراسم محضرشون بهم بخوره و منو مقصر بدونن . البته آزمایشگاه مشاوره ژنتیک انجام داده بود نه آزمایش ژنتیک . یکسری صحبت ها و یکسری سوالاتی ازشون کرده بودند و آزمایش را موکول کرده بودند به قبل از بارداری .

ساعت 1 ظهر بود که برای شام و عقد دعوت شدیم . من کارامو کردم یعنی حموم و رنگ موهامو انجام دادم . ریحانه رو ساعت 4 فرستادم کلاس چرتکه . بعد از اون هم که اومد آماده شدیم رفتیم محضر ولی بنده خدا مادرم موند پیش محمدحسین و رانیا .

محضر خیلی خوب بود . جای بزرگی بود و از طرف خاله اش همه برادر و خواهراش دعوت شده بودند البته فیلم شون بود که از طرف خاله دعوت شده و ما کسی رو دعوت نکردیم که یه موقع ما نگیم چرا خاله وجیه و صدیقه رو دعوت نکردین .

مراسم به خوبی و خوشی تمام شد . مثل همه مراسم های ازدواج . با خواندن خطبه و بله گفتن عروس و داماد و عکس گرفتن دسته جمعی و تک تک افراد . بعد از اون هم شام رفتیم خونه خاله رخاب و بعد از شام هم بزن و برقص .




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 6 دی 1395 | 12:02 | نویسنده : مریم محمدی |

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 4 دی 1395 | 8:59 | نویسنده : مریم محمدی |

اولین کلمه ای که گفت : آب بود . (آب آب)

آش : هر غذایی رو که بخواد آش میگه

داخ : به بخاری یا قابلمه داغ که دست میزنه داخ میگه

مَ : یعنی شیر میخوام

به تازگی میخواد مامان بگه اونم بصورت نیمه یعنی میگه ما    ما
 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 29 آذر 1395 | 13:33 | نویسنده : مریم محمدی |




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 16 آذر 1395 | 9:37 | نویسنده : مریم محمدی |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد