ریحانه جووووونریحانه جووووون، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره
رانیا جووونرانیا جووون، تا این لحظه: 1398 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره
محمدحسین جوووونمحمدحسین جوووون، تا این لحظه: 1394 سال و 11 ماه و 3 روز سن داره

ریحانه تمام زندگی من و باباش

به وبلاگ من و خواهرم رانیا و داداشم محمدحسین خوش آمدید .

                                    

 

پست مربوط به مدرسه رانیا در سال تحصیلی 99-98

روز اول مدرسه  حضور پلیس راهنمایی و رانندگی در مدرسه و آموزش چراغ راهنما در هفته نیروی انتظامی  آموزش جدول سودوکو با شانه تخم مرغ  آموزش سایه ها درس علوم  آموزش علوم (روی آب یا زیر آب) زنگ لقمه  جشنواره تخم مرغ در مدرسه که متاسفانه پیام مربوط به تخم مرغ رو ریحانه باز کرده بود و به من اطلاع نداده بود و رانیا دست خالی رفته بود  نمونه کارهای بچه ها با چوب کبریت      ...
15 مهر 1398

مهر 98

جشن رانیا اینا که کلاس اول بود در روز 31 شهریورماه برگزار شد . ساعت  8و نیم تا 10 برنامه خاص و چشمگیری مدرسه نداشت . با ورود تک تک بچه ها یک عکس تکی زیر قرآن ازش میگرفتن و بعد از عکس گرفتن، بچه ها صف وایسادن ، خانم شاکردنیوی و بعد مدیرمدرسه خانم قربانحسینی خوش آمدگویی گفتن و بچه ها را راهی کلاسها کردند . در حین رفتن به کلاس جایزه هاشونو دادن که شامل دفتر ، مداد ، پاکن و الگوی میوه بود .  خانم شاکردنیوی هم با مادرا تشکیل جلسه داد و اعلام کرد که دیگه تو مدرسه نیست ولی یک هفته درمیون میاد و کلا تدریس با ایشان می باشد . خانواده ها یکم دلخور شدند از اینکه چرا نگه داشتن روز اول مهر اعلام کردند . ولی خانم دنیوی این اطمینان را ب...
9 مهر 1398

تابستان 98

از اول خرداد که مدارس تعطیل شد( هم برای ریحانه و هم برای رانیا ) ، سه تایی خونه موندن و دیگه پیش مادرم نرفتند . روزهای ریحانه با کلاس رفتن های یکی روز درمیان زبان و والیبال گذشت . کلاس زبان روزهای زوج ساعت یک ربع به هشت تا 9 بود و والیبال روزهای فرد از ساعت 4/30 بعدازظهر تا ساعت 6 بود .  برای رانیا هم مدرسه قرار بود از اول تیر کلاس تقویتی برگزار کنه که معلمشان گفت بعد از ماه رمضان که کشید تا اول مرداد .  از اول مرداد روزهای زوج ساعت 5 تا 7 غروب با هزینه جلسه ای 30 تومن توسط خانم شاکر دنیوی برگزار شد که فوق العاده بود . اما جلسه دوم سوم حرفی رو به باباش زده بود که زندگی تیره و تار شد ، گفته بود بهتره رو رانیا هزینه نکنید ...
26 شهريور 1398

سفر تابستان 98

سفر تابستونی به بیجار همزمان شده بود با عید قربان که تنها خانواده عمه زینب ، عمه صفورا و ما رفته بودیم . دو روز هم رفتیم دهات  البته مادرشوهر و خواهر شوهر عمه صفورا هم اومده بودن  اینبار خیلی خوش گذشت  ولی موضوعی که تو سد حسن تیمور بوجود اومد عمه زینب را آزرده خاطر کرد و تقریبا سفرشو براش تلخ کرد  عمه صفورا اینا روز جمعه رفتن ، ما روز شنبه و عمه زینب روز یکشنبه دراومدن  یه نصفه روز هم رفتیم روستای توریستی شریف آباد اونجا هم پای امیررضا سر خورد و دستش از مچ به بالا شکست    ...
5 شهريور 1398

عمل قلب باز آبا

روز شنبه 15 تیر که تو باغای یولقون آغاج بودیم پیش خاله صدیقه اینا . از طرف بیمارستان زنگ زدن و گفتن عمل مادرتون که 17 ام بوده به تعویق افتاده یعنی افتاده شنبه هفته بعد (98/4/22) روز شنبه منو دایی جعفر باتفاق آبا رفتیم بیمارستان کارای بستری شو تا ساعت 12 انجام دادیم . مادرم بستری شد و چون نیاز به همراه نبود ما اومدیم  روز دوشنبه وقت عمل اش بود . دوباره روز دوشنبه رفتیم راهی اتاق عمل اش کردیم . ساعت 7و نیم رفت ساعت 4 بعدازظهر از اتاق عمل اومد بیرون . بعد از اون بردن اتاق آی سی یو . ما هم رفتیم از پشت ساختمان بیمارستان از یه پنجره کوچیک دیدیمش و برگشتیم ساوه  روز پنج شنبه بخاطر اینکه انتقال داده بودن بخش ، یه ماشین رفتیم برای...
3 مرداد 1398

پست همینجوری

رانیا : مامان داشتی فلان چیز رو می خریدی ، یعنی مامان کاشکی فلان کار رو میکردی . به کاشکی ، داشتی میگه  محمدحسین : هر وقت که یادش بیفته ازم میپرسه : مامانم باهام دوستی ؟ منم جواب میدم آره قربونت برم چرا دوست نیستم . من عاشقتم  تشم : محمدحسین به چشم میگه تشم  تلم براش تنگ شده : یعنی دلم برات تنگ شده   
9 خرداد 1398